ندارم . من مردىام تونتاب . اين جوان را بيمار در مزبله افتاده يافتهام . الغرض ، تونتاب با ايشان هميرفت و هر ساعت هزار خيال ميكرد . و خادم او را ميترسانيد و خندانخندان ميگفت كه : اين جوان ، خاتون را بدخواب كرده . و چون به منزل فرود آمدندى ، خادم خوردنى ميخواست و با تونتاب خوردنى همىخوردند .
پس از آن قدحى شكر گداخته و يخ بر او ريخته ، ميآوردند . خادم با تونتاب قدح بنوشيدندى . ولى اشك چشم تونتاب از بيم خشك نميشد . و منزلبمنزل هميرفتند تا بسه منزلى بغداد رسيدند و در آنجا فرود آمده ، برآسودند و خوردنى خورده ، بخسبيدند .
على الصباح ، بيدار گشته ، هميخواستند كه محملها ببندند . ناگاه گردى جهان را فروگرفت و هوا را تيره كرد . حاجب بانگ بر غلامان زد كه : محملها ببنديد . پس حاجب با غلامان سوار شدند و بسوى گرد برفتند . ديدند سپاهيست انبوه . حاجب را عجب آمد و حيران بايستاد . و لشكريان چون حاجب و غلامانش را بديدند ، پانصد سوار از ايشان جدا گشته ، بسوى حاجب بيامدند .
حاجب و غلامانش را چون نگين انگشترى در ميان گرفتند و هر پنج تن از لشگريان بيكى از غلامان حاجب گرد آمدند . حاجب با لشكريان گفت : از كجائيد كه با ما بدينسان رفتار ميكنيد ؟ ايشان گفتند : تو كيستى و از كجائى و بكجا روانهء ؟ حاجب گفت كه : من حاجب امير دمشق ، ملك شركانم . خراج دمشق و هدايا به بغداد پيش ملك نعمان ، پدر ملك شركان ميبرم . سخن حاجب بشنيدند .
دستارچه بدست گرفته ، بخروشيدند و گريان گشتند و با حاجب گفتند كه : ملك نعمان با زهر كشته شد . و بر تو باكى نيست . تو بنزد وزير دندان بيا ، با او ملاقات كن . حاجب ازين سخن گريان شد و هميرفتند تا بلشكريان برسيدند .
وزير دندان را از آمدن حاجب آگاه كردند . وزير دندان امر كرد كه خيمهها بر پا كردند . بفراز سريرى بميان خيمه اندر بنشست و حاجب را پيش خود خواند و از احوال باز پرسيد . حاجب ، وزير را بياگاهانيد كه حاجب امير دمشق و خراج و هدايا از بهر ملك نعمان ميبرد . وزير دندان چون نام ملك
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 297
مساهمون: مؤلف مجهول
ص٢٩٧