تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 296

مساهمون:

ص٢٩٦
چاشت و شام ، سفره از براى او بگسترند . حاجب پذيراى حكم شد و چندتن از خادمان بجستجوى تونتاب روان ساخت . خادمان ، او را همىجستند كه ديدند پالان بر خر نهاده و انبان توشه برو بسته ، گريختن را آماده است . و از جدائى ضوء المكان گريانست و ميگويد كه : افسوس بجوانى ضوء المكان كه بسيار پندش گفتم ، سودمند نيفتاد . كاش ميدانستم كه عاقبت كار او چگونه خواهد شد . هنوز سخن تونتاب بانجام نرسيده بود كه خادمان برو گرد آمدند . تونتاب چون خادمان را ديد كه بر وى گرد آمده‌اند ، گونه‌اش زرد شده ، بترسيد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .

چون شب هفتاد و ششم برآمد

گفت : اى ملك جوان‌بخت ، تونتاب بترسيد و گونه‌اش زرد شد و بآواز بلند گفت كه : قدر نكوئيهاى من ندانست و گمان دارم كه مرا با گناه خويش شريك كرده . ناگاه خادم بانگ بر وى زد كه : اى دروغگو تو گفتى كه من شعر نخوانده‌ام و خواننده را نشناسم . مگر خوانندهء اشعار ، رفيق تو نبود ؟ تونتاب چون خشم خادم را بديد ، هراسان گشت و با خود گفت : به بلائى كه همىترسيدم ، بيفتادم . پس اين بيت بخواند :
وه كه در محنتى بيفتادم * كه پديدار نيست پايانش
آنگاه خادم ، بانگ بر غلامان زد كه : او را از خر به زير آريد . غلامان ، تونتاب را از خر به زير آوردند و بر اسب بنشاندند . غلامان ، پاسبانى كرده با قافله‌اش هميبردند . ولى خادم با غلامان گفته بود كه او را عزيز بداريد و اگر موئى ازو كم شود ، يكى از شما بعوض آن مو كشته خواهد شد . چون تونتاب ، غلامان در گرد خود ديد ، از زندگى طمع ببريد و با خادم گفت كه : اى سرهنگ ، به خدا سوگند كه مرا با كس ، همسرى و برادرى نيست . با اين جوان ، خويشى
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 296 | مؤلف مجهول / عبد اللطيف طسوجى تبريزى