ساعتى ، دام بيرون كشيد و ديد همهگونه ماهيان بدام اندرند . خليفه فرحناك شد و گفت : اى كريم ، جامهاى خود بركن . كريم ، جامه بركند . جبّهء داشت پشمين وصلهدار و شپش و كيك در آن چندان بودند كه آدمى را از جائى به جائى توانستند كشيد . و دستار از سر برگرفت . و او را سه سال ميشد كه نگشوده بود و هر ژنده كه بدست افتادى بر سر يكديگر فرو پيچيدى . پس خليفه نيز جامهاى حرير بكند و بصيّاد گفت : اينها را بپوش . خليفه ، جبّه صيّاد پوشيده ، دستار بر سر نهاد و دهانبندى بر دهان بست و بصيّاد گفت : تو از پى كار خويش رو . صياد ، پاى خليفه ببوسيد و شكر گذارد . شپشها در تن خليفه دويدن گرفتند . خليفه با دست راست و دست چپ ، شپش از گردن خود ربوده ، دور ميانداخت و با صيّاد مىگفت كه : چندين شپش بجامه اندر چيست ؟ صيّاد گفت : ايها الخليفه ، آنها هفتهء بيش ترا نيازارند . چون يك هفته بگذرد ، عادت كنى و گزيدنشان ندانى . خليفه بخنديد و گفت : واى بر تو . تا يك هفته ، اين جبه چون توانم پوشيد ؟ صياد گفت :
سخنى با تو خواهم گفت . ولى ميترسم . خليفه گفت : بگو و باك مدار . صيّاد گفت : گويا كه خليفه ميخواهد صنعت صيّادى بياموزد و از آن صنعت ، منفعت بردارد . اگر قصد خليفه اين است ، همين جبه بسيار مناسبست . خليفه از سخن صيّاد بخنديد . صيّاد ، راه پيش گرفته ، برفت .
و خليفه ، ماهيان بر سبدى گذاشته ، پارهء گياه سبز بر روى آنها ريخت و سبد برداشته ، نزد جعفر برمكى آمد . جعفر گمان كرد كه كريم صيّاد است . گفت :
اى كريم ، چرا بدينجا آمدهء ؟ زودتر از اينجا برو و خويشتن از هلاك برهان كه خليفه امشب در اينجاست . خليفه چون سخن جعفر بشنيد ، چندان بخنديد كه بر پشت بيفتاد . جعفر گفت : شايد تو خليفه هستى ؟ خليفه گفت : آرى . خليفهام و تو جعفر برمكى ، وزير من هستى . من و تو باهم بدينجا آمديم . جائى كه تو مرا نشناسى ، شيخ ابراهيم چگونه تواند شناخت ؟ تو همين جا بايست تا من بازگردم .
پس خليفه بدر قصر بيامد و در بكوفت . شيخ ابراهيم گفت : كيست ؟ خليفه گفت :
منم . شيخ گفت : تو كيستى ؟ خليفه گفت : كريم صيّاد هستم . چون شنيدم تو مهمان
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 188
مساهمون: مؤلف مجهول
ص١٨٨