چنانش بنواخت كه آهن همىگداخت . پس از آن اين دو بيت برخواند :
توانگرى و جوانى و عيش و بوى بهار * شراب و سبزه و آب روان و روى نگار
خوشست خاصه كسى را كه بشنود بصبوح * ز چنگ نغمهء زير و ز مرغ نالهء زار
آنگاه خليفه گفت : اى جعفر ، در تمامت عمر ، چنين آواز طربانگيز نشنيده بودم . جعفر برمكى گفت : انشاء اللّه خشم خليفه فرو نشست . خليفه گفت :
آرى . خشم نماند . ولى همىخواهم كه بايوان رفته ، نزد ايشان بنشينم تا آواز دختر ، روبرو بشنوم . جعفر برمكى گفت : اى خليفه ، اگر تو به ايوان روى ، عيش بر ايشان حرام خواهى كرد . خاصه شيخ ابراهيم كه از بيم ، هلاك خواهد شد .
خليفه گفت : اى جعفر ، بايد حيلتى به من بياموزى كه من بدان حيلت ، درون رفته ، از حقيقت اين كار آگاه شوم و ايشان نيز آگاهى من دانند .
پس خليفه با جعفر از درخت به زير آمده ، بسوى دجله رفتند و درين كار شگفت مانده بودند . ديدند كه مردى صياد در پاى منظرههاى قصر ، صيد مىكند .
قضا را خليفه چند وقت پيش از آن بشيخ ابراهيم باغبان فرمان داده بود كه :
صيادان را مگذار كه در پاى منظرههاى قصر ، صيد ماهى كنند . و شيخ نيز صيّادان را منع كرده بود ، و لكن آن شب ، صيّادى كريم نام به قصد صيد بكنار دجله ميرفت . ديد كه در باغ باز است . با خود گفت كه : شايد شيخ باغبان بغفلت اندر باشد . همان بهتر كه از ماهيان پاى قصر ، غنيمتى بدست آرم . در حال ، به پاى قصر آمده ، صيد ماهيان همىكرد كه خليفه برسيد و او را بشناخت . گفت : اى كريم . كريم صيّاد نگاه كرده ، خليفه را بشناخت و زانوهاى او سست شد و گفت :
اى خليفه ، نه من از فرمان خليفه سرپيچ گشته ، ماهيان پاى قصر صيد همىكنم .
بلكه بىچيزى و فاقه مرا بر اين خلاف داشته است . خليفه گفت : اكنون باقبال من صيد كن . صيّاد ، پيش رفته ، فرحناك و شادان ، دام بر دجله انداخت . پس از