تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 186

مساهمون:

ص١٨٦
و از واردات و كرامات مشايخ آگاه شوم كه ايشان را در خلوت ، جداگانه شوقى هست . پس خليفه ديد كه درخت ضخيم و بلندى در آنجا هست . با جعفر گفت : هميخواهم كه بفراز اين درخت شوم كه شاخهاى آن بمنظره‌هاى ايوان نزديكست تا به حالت ايشان نظاره كنم . پس خليفه بفراز درخت برشد و از شاخى بشاخى همىآويخت تا بشاخى برسيد كه بمنظره ايوان نزديك بود . و چشم بمنظره گذاشته ، همينگريست كه ديد پسرى و دخترى چون مهر و ماه نشسته‌اند و شيخ ابراهيم نيز در كنار ايشان به گفت‌وشنود بنشسته . خليفه چون شيخ ابراهيم باغبان را نافرمان يافت ، از درخت فرود آمد و با جعفر گفت : اكنون دانستم كه شيخ ابراهيم همواره نسبت به ما دروغ گفته و نافرمانى كرده است . تو نيز به فراز درخت شو تا آنچه من ديدم ، ببينى . جعفر چون اين بشنيد ، به فراز درخت برشد . ديد كه شيخ ابراهيم در كنار على بن خاقان و انيس الجليس نشسته . پس با ديدن اين نافرمانى شيخ ، جعفر بيمناك گشت و از خشم خليفه بترسيد . از درخت به زير آمده ، از غايت شرمسارى نتوانست چيزى به خليفه بگويد . خليفه گفت : اى جعفر ، اين پسر و دختر را در اين قصر كه آورده ؟ كه من بدين زيبائى ، دختر و پسر نديده بودم . و گفت : اى جعفر ، بيا تا هر دو بفراز همان شاخ كه روبروى ايشانست ، برويم و تفرج بكنيم . پس هر دو در فراز درخت به همان شاخ جاى گرفتند و چشم بر ايشان دوختند . شنيدند كه انيس الجليس گفت : ايها الشيخ ، اگر آلت طرب ميداشتم ، عيش ما بسى تمام بود . شيخ ابراهيم چون اين بشنيد ، بر پاى خاست . خليفه با جعفر گفت : اين شيخ چه خواهد كردن ؟ جعفر گفت : نميدانم . شيخ ، ساعتى غايب شد . چون بازگشت ، عودى با خود بياورد . خليفه ، عود را نيك نظر كرد . ديد كه عود از آن اسحق نديمست . خليفه گفت : به خدا سوگند اگر نغمهء اين كنيز ، دلپسند نباشد ، همه را بكشم . و اگر دلپذير باشد ، از ايشان درگذرم و تنها ترا بكشم . جعفر گفت : خدايا چنان كن كه دلپذير نباشد . خليفه گفت : سبب اين سخن چه بود ؟ جعفر برمكى گفت : تا همه را بكشى و ما باهم انيس باشيم . خليفه بخنديد . پس انيس الجليس ، عود بگرفت و تارهاى آن محكم كرده ،