تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 185

مساهمون:

ص١٨٥
را گونه زرد شد و اندامش بلرزيد و سر بركرده ، باغ و قصر را ديد كه خرمن آتش است و پرتو آن بنور ماه ، غالب آمده . جعفر خواست كه شيخ ابراهيم باغبان را دست‌آويز كرده ، معذرت گويد . گفت : اى خليفه ، هفتهء گذشته ، شيخ ابراهيم با من گفت كه : همىخواهم در زندگانى تو و خليفه ، بزمى از براى ختنه‌سوران پسران خود فروچينم . گفتم : قصد تو چيست ؟ گفت : قصد من اينست كه از خليفه اجازت خواهى كه من با فرزندان و پيوندان خود در قصر تنزه بگرائيم . من به او گفتم : انشاء اللّه خليفه را آگاه سازم . و فراموش كردم كه خليفه را آگاه سازم . خليفه گفت : گناه تو يكى بود و اكنون دو شد . نخستين گناه آن‌كه مرا آگاه نكردى و گناه دوم اينكه قصد شيخ ابراهيم اين بوده است كه زر و مالى به دو داده شود تا اسباب شادى فراهم آورد . تو خود چيزى ندادى و مرا نيز آگاه نكردى . جعفر گفت : اى خليفه ، فراموش كردم . خليفه گفت : بروح نياكانم كه بايد بقيت شب را در پيش او بروز آورم . كه او مردى است نكوكار و با فقرا همنشين است و مسكينان دوست دارد و بر مشايخ ارادت ميورزد . گمان دارم كه امشب از همهء طوايف ، جمعى در نزد او باشند . ناچار بسوى او بايد رفت . شايد كه يكى در آنجا حاجت از من بخواهد كه سود دنيا و آخرت من در آن باشد و شايد كه بودن من در آنجا سودى بشيخ ابراهيم داشته باشد و او با دوستانش از بودن من شادان شوند . جعفر گفت : اى خليفه ، از شب بسيار گذشته و چيزى نمانده و ايشان در اين ساعت پراكنده خواهند شد . خليفه گفت : ناچار بايد رفت . جعفر خاموش شد و حيران بايستاد . آنگاه خليفه برخاست و با جعفر برمكى و مسرور خادم از دارالخلافه بيرون شد و در لباس بازرگانان ، كوچه‌ها همىنورديدند تا بدر باغ برسيدند . خليفه ديد كه در باغ باز است . با جعفر گفت : ببين كه شيخ ابراهيم در باغ را تا اين وقت شب باز گذاشته و او را عادت چنين نبود . پس داخل باغ شدند و هميرفتند تا بقصر برسيدند و بپاى قصر بايستادند . خليفه با جعفر گفت : من هميخواهم كه پيش از آن‌كه خويشتن بر ايشان بنمايم ، از جائى برايشان نگاه كنم