شقايق بر يكى پاى ايستاده * چو بر شاخ زمرّد جام باده
پس باغبان ، ايشان را بقصر آورد . على نور الدين در منظره بنشست و شيخ ابراهيم ، خوردنى ، همهگونه ميوهها حاضر آورد . ايشان خوردنى خورده ، دست بشستند . على نور الدين با شيخ ابراهيم گفت كه : احسان بر ما تمام كردى . و آنگاه تمامتر است كه شربت نيز بهر ما بياورى . شيخ ابراهيم ، قدحى شربت بياورد .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب سى و پنجم برآمد
گفت : اى ملك جوان بخت ، كار چنين بود تا اينكه سه پاس از شب برفت .
انيس الجليس با شيخ ابراهيم باغبان گفت : اگر اجازت دهى ، يكى ازين شمعها برافروزم . شيخ ابراهيم گفت : برخيز و بجز يك شمع ميفروز . چون برپاى خاست ، همهء شمعها برافروخت و بنشست . آنگاه نور الدين با شيخ ابراهيم گفت :
من از منادمت تو چه بهره دارم كه هيچ سخن من نپذيرى ؟ اگر اجازت دهى ، من هم قنديلى برافروزم . ابراهيم گفت : برخيز و يك قنديل بيش ميفروز و تو بدانسان مكن كه همسر تو كرد . پس نور الدين برخاسته ، تمامت قنديلها برافروخت و در و ديوار ايوان درخشيدن گرفت .
قضا را در همان ساعت ، خليفه در منظرهء كه بدجله نگريستى ، نشسته ، تفرج ميكرد . ديد عكس قنديلها و شمعها بدجله اندر همىنمايد . پس نظر بسوى باغ كرد . ديد كه دود از شمعها و قنديلها بلند گشته ، پرتو آنها باغ و قصر را فرو گرفته . پس جعفر برمكى وزير را بخواست و گفت : اى وزير بىتدبير ، تو وزير منى و مرا از آنچه در بغداد روى ميدهد ، آگاه نميكنى ؟ جعفر برمكى گفت : چه روى داده ؟ خليفه گفت : اگر شهر بغداد از من نگرفتهاند ، چگونه در و ديوار قصر تفرج و باغ تنزه ، از پرتو شمعها و قنديلها درخشان و درهاى ايوان باز است ؟ اگر خلافت را از من نگرفتهاند ، كه ياراى اين دارد كه چنين كارها تواند كرد ؟ جعفر