را فرا مىگيرد ، هنگامى كه اين الفاظ بر خداوند ، گفته شوند شركت داشتن او را در آن مفاهيم نمىرسانند ، و چنين نيست كه خداوند ، با پارهاى از چيزها در اين گونه مفاهيم انباز باشد ، و با پارهاى ديگر انبار نباشد ، و شركت او با چيزهاى ديگر فقط در لفظ است . « 1 »
دوم - معتقدان به اين كه همهء صفات مفاهيم نسبى و اضافى هستند .
گروهى گفتند اين صفات مفاهيمى است ، كه از مقايسه كردن او با چيزهاى ديگر برمىخيزد ، و نسبتهائى است كه از پارهاى ملاحظات ذهنى حاصل مىشود ، و گرنه حالت يا صفتى نيست كه با پارهاى از چيزها ، در آن حالت و صفت شريك باشد ، و با پارهء ديگرى در آن شريك نباشد .
دليل آنان اين بود ، كه اگر صفتهاى خداوند ، مفهوم حقيقى داشته باشد و صفت واقعى باشد ، بايد وجود آن صفت بلاآغاز همراه با وجود ذات او باشد ، و بنابراين هركس وجود صفت را براى خداوند بپذيرد وجود خدايانى ازلى را ثابت كرده است ، كه در بلاآغاز بودن وجود ، با خود او انباز مىباشند . « 2 »
سوم - معتقدان به حال
گروه ديگر مبدأ اشتقاق ، و معنى مصدرى صفات خداوند را « حال » ناميدند ، و گفتند حال چيزى است كه متوسط ميان هست و نيست است ، خود اينها نه موجودند و نه معدومند ، اما صفت چيزى هستند ، كه موجود است ، مانند عالميت و قادريت ، مريديت ، و اين احوال وابسته و پاينده به خود مبدأ قديم مىباشند .
ابو هاشم جبائى كه معتقد به حال بود ، مىگويد ، خداوند به همان موجوديت خود دانا است ، نه اين معنى كه داراى حالتى است ، و آن حالت صفتى است ، و جز صفت هستى مىباشد . احوال صفتهائى هستند كه خودشان نه معلوم و نه مجهول مىباشند ، اما هنگامى كه آنها را همراه با ذات ملاحظه كنيم شناسائىپذير مىباشند .
ابو هاشم مىگويد ، ميان اين تفاوت آشكارى هست ، كه چيزى را بدون تقيد به صفت بشناسيم ، يا آن را به صفتش مورد ملاحظه قرار دهيم ؛ زيرا اگر خود كسى را بشناسيم به جز آن است كه با دانا بودن او را بشناسيم ، و به همين گونه
هامش
( 1 ) ملل و نحل شهرستانى ص 107 .
( 2 ) ملل و نحل شهرستانى ص 61 .