گوناگون و پديد آمدن انواع موجودات ، و متناسب بودن اجزا و اوضاع و احوالشان با نيازمندى بقا و رابطهء درستى كه با يكديگر دارند . سوم از اين راه كه مردم صفات غيرمحسوسى را در خودشان مىيابند و نداشتن اين صفتها را ، كموكاست در هستى خود مىبينند ، مانند دانائى و توانائى و جز آن .
پس از آن كه با اينگونه دليلها وجود صفاتى ، براى ذات الهى پذيرفته شد ، بحثهاى ديگرى پيش مىآيد ، كه از اين قرارند :
الف ) صفاتى كه دربارهء خداوند گفته مىشود ، مانند عليم و قدير ، و سميع و بصير ، و مانند آنها آيا الفاظى تشريفاتى هستند و هيچ مفهومى ندارند ، يا داراى مفاهيم مىباشند .
ب ) چنانچه مفاهيمى داشته باشند ، آيا صفات حقيقى هستند ، يا از نسبتى كه ميان او با موجودات هست ، اين مفاهيم برخاسته است ، و صفات اضافى مىباشند .
ج ) در صورتى كه صفات حقيقى باشند ، آيا مصداق ذاتى و وجودى آنها ، با وجود خود ذات يكى است ، يا وجود ديگرى غير از وجود خود ذات دارا هستند .
د ) هرگاه داراى وجود ديگرى غير از وجود خود ذات باشند ، آيا وجودشان عارض بر ذات و پيوسته و قائم به وجود خود او است ، يا داراى وجودهائى جدا از ذات و مستقل هستند و به او نسبت داده مىشوند . و از اين گفتگوها ، چندين عقيده ميان مسلمانان پديد آمد .
فهرست عقايد گروههاى مسلمان در مورد صفات الهى
در اول صفات سلبيه گذشت كه گفتگو كردن از رابطهء صفات با ذات مربوط به بحث توحيد در قدم ذات است ، زيرا از يكسو ، دليل ثابت مىكند ، كه خداوند ، بايد صفتهائى متناسب با كمال وجود ، و خوب و درست انجام دادن كارها ، داشته باشد ، و از سوى ديگر اگر صفاتى براى او باشد ، از دو حال بيرون نيست : يا وجود اين صفات قديم است ، و يا حادث است ؛ اگر وجود اين صفات قديم باشد ، تعدد قدما لازم خواهد آمد ، و توحيد در ديرينه بودن ذات باطل خواهد شد ؛ و چنانچه وجود اين صفات حادث باشد ، جنبهء پذيرشى و تأثر و نقص قبلى و دگرگون شدنى بودن موجوديت ذات ، حاصل خواهد شد ، كه باز آن هم ، با بلا آغاز بودن وجود ذات ناسازگار است ؛ به همين ملاحظه ، متكلمان اسلامى ، درصدد برآمدند ، راهحلى براى چنين مشكلى پيدا كنند ؛ و هرگروهى از آنان در اينباره به چيزى اعتقاد كردند :
1 - پارهاى از گروه معتزله آنها را الفاظى بدون مفهوم تصور كردند .