خود جوهر را كه مىشناسيم ، به جز آن است ، كه آن را جايگير و پذيرندهء عرضها بدانيم .
زيرا هيچ شكى نيست ، كه انسان چيزهائى را در قضايائى با هم شريك مىبيند ، و چيزهاى ديگرى را در آن قضايا از آن جدا مىنگرد ، ( مثلا پارهاى از مردم را مىنگريم در اين كه دانايند با هم شريك مىباشند و پارهء ديگر از مردم با آنها در اين قضيه شريك نمىباشند ؛ زيرا نادانند ؛ پارهاى در توانائى با هم شريكند ، و با پارهء ديگر در آن شريك نيستند ، و آشكار مىدانيم ، آنچه در آن شريك مىباشند ، به جز آن است ، كه در آن شريك نيستند ) و هيچكس آن را نمىتواند انكار كند . اين تفاوت از جهت خود ذات و براى داشتن عرضهائى نيست كه وجودشان به جز وجود خود ذات باشد ، پس ناگزير ، بايد اين تفاوت براى داشتن حالها مىباشد . و بنابراين دانا بودن خداوند حال است ، نه صفتى باشد كه وجودش به جز وجود موصوف باشد .
اين حالها صفتى هستند كه آنچه از آنها به ذهن مىآيد ، غير از آن چيزى است ، كه از خود ذات تصور مىشود ، و توانا بودن و زنده بودن خداوند ، به همين گونهاند . « 1 »
چهارم - متحد بودن وجود ذات با وجود صفات
پيروان ابو الهذيل علاف گفتند ، خداوند عالم است به صفت علم اما وجود علم همان وجود خود او است . او توانا به صفت توانائى است ؛ و وجود توانائى با او يكى است . زنده است ، به زندگى و زندگى خود او است ، و اين را او از فلاسفه آموخته بود ، كه گفتند ، خداوند يك است و كثرت صفاتى ندارد ، و صفت چيزى جز وجود خود او نيست ، و چنين نيست كه صفت معنى قديم ، و قائم به ذات خداوند باشد ، بلكه عين وجود خود او مىباشد .
تفاوت ميان آن كس كه مىگويد ، خداوند به خودى خود دانا است با ديگران كه مىگويند ، او به واسطهء داشتن علم دانا است ، اما او خود علم است در اين است ، كه اولى انكار صفت كرده است ، و دومى صفت را انكار نكرده ، بلكه وجود ذات او را با صفت يكى دانسته است .
ابو الهذيل گرچه وجود صفتها را ثابت كرد ، اما وجود صفت را همان خود ذات دانست . « 2 » ابو على جبائى پدر ابو هاشم نيز مىگويد صفت علم و قدرت
هامش
( 1 ) ملل و نحل ص 106 و شرح مواقف ص 179 .
( 2 ) ملل و نحل ص 67 .