نسنجيده و ناگهانى بود ، خداوند از بدىهايش نگهدارى كند ، و هركس دوباره چنين كارى به راه اندازد ، او را بكشيد . و چنانچه پيمبر با سخنى آشكار ، او را به فرماندهى گماشته بود ، نيازى نداشت با مردم پيمان فرمانبردارى ببندد ، و مردم به او دست فرمانبرى بدهند ، و نيز دست فرمانبرى دادن مردم ، به او كارى نسنجيده نبود .
چهارم : همهء سخنانى را كه آنان بدان در آويختهاند ، نه آنچه از آن آشكار بر مىآيد ، امام بودن او را مىرساند ، و نه از روش آن سخنان ، چنين چيزى بر - مىآيد ؛ مانند اين كه از پيمبر مىآورند ، كه گفت : « اقتدوا بالذين من بعدى ابى بكر و عمر » در پى كسانى كه پس از من هستند برويد ، كه ابو بكر و عمر مىباشند . و حديث رؤيا و سنگها « 1 » ، به همين گونهاند . و اين كه پيمبر فرمود ، جانشينى پس از من سى سال ، خواهد بود . و سخنان ديگرى به مانند آن ، به همينسان ، مىباشند . و ما اينها را در كتاب تلخيص الشافى ، آشكار كردهايم .
سخن گروه عباسيه نيز همين گونه است ؛ زيرا آنان به گفتار پيمبر - درود بر او بادا - كه فرمود ، پدرم را به من باز گردانيد ، در آويختهاند . و حديث ميراث ، و آگهى دادن از دود « 2 » ، و استثنا كردن اذخر و جز آنها چنين مىباشند . و همهء اين روايتها را ، كسانى اندك ، و با شمار آوردهاند . و آنچه گفتند ، نه معنى آشكار آنها است ، و نه از روش اين سخنان بر مىآيد .
و نيز عباس ، امير مؤمنان را خواند ، كه دست فرمانبرى به او بدهد ؛ و گفت دست دراز كن ، به تو دست فرمانبردارى بدهم ، تا مردم بگويند ، عموى پيمبر خدا به پسر عمويش ، دست فرمانبرى داد ؛ و آن دو نفر ، با تو ناسازگار نخواهند بود ؛ و چنانچه پيمبر سخنى آشكار دربارهء امام بودن او گفته بود ، نبايد او چنين كارى بكند ، بلكه بايد به مردم بگويد ، پيمبر سخنانى آشكار ، دربارهء امام بودن من گفته است .
و چيزهاى ديگرى كه آنان ، به آن درآويختند ، و گفتند ، او به اين جايگاه ،
هامش
( 1 و 2 ) در متونى كه دسترس بود چيزى براى توضيح اينها يافت نشد .