و كثرت پيش آمده است . تا اينجا به جنبهء فلسفى بحث پرداختيم ، و اكنون جنبهء منطقى آن را پيش مىكشيم .
جنبه منطقى بحث وحدت و كثرت :
جنبهء منطقى اين مسأله دنبالهء جهت فلسفى آن مىباشد ؛ زيرا گفت و شنيد ، يا اخبارى است و يا انشائى است . گفتار اخبارى اين است كه كسى با سخن گفتن خود ، از وقوع حادثهاى آگهى دهد ، كه در خارج ذهن روى داده است ، و آن حادثه يا موجود شدن چيزى تازه است ، يا تغيير صفت دادن آن است ، و جملهء انشائى يا براى بيان هيجان و تغيير حالتى از حالات درونى است ، و يا براى ايجاد حالت نوى در ديگران است ، و در هر صورت با وجود داشتن صفت و حالت و دگرگون شدن آن ، برخورد مىكند ، و گروهى كه نام برده شدند ، چون منكر وجود صفت بودند و هست و نيست شدن ذات يا حالتى را انكار مىكردند ، پس سخن گفتن به اين بازگشت مىكند ، كه گوينده ، از توهمات و انديشههاى پوچ و دروغ خودش آگهى مىدهد ؛ زيرا موضوع و محمول قضيه در خارج ذهن وجود ندارد ، و فقط مفاهيم كاذبى در ذهن مىباشند . و براى همين بود ، كه گروهى از سوفسطائيان و شاگردان آن فلاسفه ، تا حدى گمراه شدند ، كه سخن گفتن را بر خود تحريم كردند . و حوائج ضرورى حياتى خود را با اشاره مىفهماندند . پس از آن كه از جنبهء فلسفى و منطقى بحث ، بيرون شديم ، به جهت كلامى آن مىپردازيم .
جنبهء كلامى بحث كثرت و وحدت :
پيروان اديان اساطيرى قديم ، در هند و يونان و بابل و مصر ، براى حل مشكل وحدت ، به وجود ارباب انواع گرائيدند ، و به جاى يك حقيقت اصيل به خود پايدار ، پاى رب النوعها را به ميان كشيدند ، و سواى حقيقت وجود كه يك اصل ثابتى است براى صفات ديگر هم حقيقتهاى گوناگونى به جز آن حقيقت پنداشتند و گفتند صفات و حالات انواع زمينى به آنها بازگشت مىكند ، و شايد اصالت ماهيات و انواع افلاطونى هم نحوهء خاصى از اين عقيده باشد . اما آنچه از ظاهر گفتارش بر مىآيد ، او براى اين انواع سلسله مراتبى قائل است ، و همه را مندرج در يك اصل حقيقى و پايدار به او مىداند كه بالاتر از همه است .
بنابراين از شرك و كثرت رسته است ، و راهى براى اعتقاد به توحيد ، و قبول وحدت در عين كثرت يافته است .
ثالوث اقدس مسيحى نيز از همين عقايد ريشه گرفته است ، و بيرونى در كتاب تحقيق ماللهند آن را تأثرى از عقايد هندى دانسته است ، و به هرحال اعتقاد مسيحيان در اين باب آن است ، كه صفت وجود ، و صفت علم با صفت حيات به هم آميختهاند ، و مجموعا جوهر ذات الهى را تشكيل دادهاند .
صفت وجود پدر است ، و اصل است . علم يا كلمه فرزند است و صفت