گواهان گمان برده باشيم « 1 » پس همچنان كه از رفتار آشكار گواهان ، آنان را درستكار بر مىگزينيم ، به بازداشته شدن كسى ، از بيراهه رفتن و درست پى نبردن او به كارها ، نيز به همينگونه پى مىبريم ؛ و پس از آنكه دانستيم ، از بيراهه رفتن و پى نبردن درست ، به كارها بازداشته شده است ، درستكارى او نيز دانسته شده است « 2 » .
و سخنى كه اكنون آورديم ، گفتار ما را كه بايد ، امام را پيمبر يا امام پيش از او ، با گفتن سخنانى آشكار بشناساند ، و يا به سر زدن معجز از او ، شناخته شود ، از ميان نمىبرد .
و از اين راه كه گفتيم ، بايد پاداش امام ، از همه بيشتر و پيش خداوند ، از همه فزونتر باشد ، مىتوان پارههاى اين دليل را در جاى خود نهاد به اين كه گفت : نمىتوان پى برد چه كسى پاداشش از همه بيشتر است ، و از همه فزونتر است ، مگر پيمبر يا امامى با سخنانى آشكار او را بشناساند ، و يا معجزى از خود او سر بزند ، پس يكى از اين دو بايد وجود پيدا كند .
و نيز هرگاه رويدادها ، بر اينگونه باشد ، كه اكنون هست ، ما مىتوانيم خود امامان را به گونهاى از بخش كردن بشناسيم ، و بگوئيم چون ثابت شد كه بايد امام وجود داشته باشد ، و براى شناختن خود امامان ، گروه مسلمانان در اينباره سهگونه سخن مىگويند و پس از آن كه دو تا از آنها را از ميان برديم ، مىدانيم ، سومى درست است ؛ و از اين راه امام را مىشناسيم ، بر آنگونه كه دربارهء امير مؤمنان - بر او درود بادا - در نظر مىگيريم . و اين دليل بر آنگونه است ، كه به زودى آن را روشن خواهيم كرد ، و يا آوردن اين دليل نيازى ، به رسيدن سخنانى آشكار ، از پيمبر نيست ، و به سر زدن معجز از او نيز نيازى نداريم .
هامش
( 1 ) مقصود اين است : شهادت كسى كه به ظاهر عادل است ، موضوعيت دارد ، نه طريقيت ، پس هرگاه گواهان به ظاهر عادل ، به چيزى گواهى دادند ، بايد آن را درست بدانيم ، هرچند در دل شك داشته باشيم .
( 2 ) زيرا عصمت اخص از عدالت است و وجود اخص كه عصمت است ، وجود اعم را كه عدالت است نيز ثابت مىكند .