آنان ، با پابرجا شدن فرماندهى تهى بماند .
و اگر كار ، بر اين گونه باشد كه امروز پابرجا مىباشد و امام يكى است و فرماندهان و داوران از سوى او مىباشند ، و از سوى او ، كارها را در كرانهها به دست مىگيرند ، همهشان خواهند دانست كه پشت سر آنان پيشوائى هست ، و مهربانى كردن با برپا داشتن امام براى آنان حاصل شده است « 1 » .
پس روا مىباشد ، فرماندهان كسانى باشند كه خداوند آنان را از بيراهه رفتن نگهدارى نكرده باشد ، و آگهىهائى هم از سوى امام به آنان نرسد ، تا به فرمانش رفتار كنند ، مگر آن كه خواهند دانست ديگرى در جاى امام ايستاده است « 2 » پس هيچ گاه از مهربانى كردن به برپا داشتن فرماندهى بيرون نخواهد بود .
دليلى كه از آن بىگمان مىتوان دانست ، در به پا داشتن فرماندهى مهربانى وجود دارد ، كارهائى است كه از اندامها سر مىزند « 3 » . و كار هريك از آنها به اندامهاى ديگر مىرسد . اما در كارهاى درونى كه در دل انجام مىشود ( و انديشه كردن است ) راهى نيست كه دانسته شود ، فرماندهى مهربانى به آن است « 4 » و هر چند روا باشد ، اما چنين نيست ، كه بايد كسى به آن فرمان بدهد .
و چنين نيست كه هرگاه روا بدانيم ، بپاداشتن فرماندهى ، در پارهاى از كارهائى كه بايد انجام داده شوند ، مهربانى نباشد ، اين را نيز فراهم كند كه در همهء كارهائى كه بايد انجام گردد ، بايد روا بدانيم ، فرماندهى در همهء آنها مهربانى نباشد ؛ زيرا نمىتوان چيزى را گفت ، در همه كار يا در پارهاى از كارها مهربانى است ، مگر دليلى از آن آگهى بدهد .
هامش
( 1 ) اشاره به اين است كه وجود امام حتى در حال غيبت هم لطف است .
( 2 ) مقصود اين است كه با نبودن امام نايب امام در جاى او است ، و بايد فرماندهان به فرمان نايب امام كار كنند .
( 3 ) دليل بر لزوم امام و حكومت دينى قاعدهء لطف است كه قبلا به تفصيل گذشت .
( 4 ) يعنى حكومت دينى فقط در اعمال بدنى بايد دخالت كند ، و اعتقادات و افكار خارج از حكومت آن است .