كه خداوند گويندگان را از برابرى كردن با آن روگردان كرد ، و يا براى اين كه روشنى ، و رسا بودن قرآن از اندازه بيرون بود ، و از اينرو روش هميشگى سخن گويان را ، از هم گسيخت ؛ و هريك از اين دو باشد ، مىبايست همه در اين برابر باشند .
و اين كه هيچ كس به جز كسانى كه ياد كرديم « 1 » نتوانستند با قرآن برابرى كنند ، همين از روا بودن آنچه پرسيدند ، جلوگيرى مىكند .
و اما دليلى كه با آن دانسته مىشود ، برابرى نكردن با قرآن براى اين بود كه انجام ناشدنى بوده است ، نه جز آن ، اين است كه هركارى را كسى بخواهد ، انجام بدهد ، و با اين كه انگيزههايش به آن بسيار باشد ، و به سختى او را بر آن برانگيزاند ، و او آن را انجام ندهد ، دانسته مىشود ، چون آن كار ، برايش انجام ناشدنى بوده است ، آن را انجام نداده است .
و براى همين است كه گفتيم ما مىدانيم جوهرها و رنگها و جز آن را ما نمىتوانيم پديد آوريم ، و به ويژه ، هرگاه بدانيم ، هيچ چيزى كه تصور شدنى باشد ، ما را از اين كار جلوگيرى نمىكند ؛ پس مىبايست ، بدون هيچ گمانى ، بدانيم براى اين نمىتوانيم آنها را پديد آوريم ، كه اين كار براى ما انجامدادنى نمىباشد ؛ نه براى چيز ديگر .
اكنون كه اين سخنان ثابت گرديد ، و دانستيم ، مردم عرب زبان ، به برابرى كردن با قرآن خوانده شدهاند ، و با اين كه آنان انگيزههاى استوار ، و نياز سخت ، بر اين كار داشتهاند ، و با اين همه آن را انجام ندادهاند ، خواهيم دانست ، برابرى نكردن با قرآن براى اين بوده است ، كه اين كار براى آنان ، انجام دادنى نبوده است .
و به ويژه ما ديديم ايشان دشوارىهاى بزرگ جنگها را بر خود ، هموار كردند ؛ و جانها و دارائىها در اين راه از دست دادند ؛ زيرا آنان سخنى نداشتند ، كه با آن گفت و شنيد كنند ؛ و چنانچه كسانى جستجو را در اين راه تا آنجا كه بايد ، به پايان رسانند ، مىبايست ، بدون هيچ گمانى بدانند ، چون برابرى كردن با قرآن انجام
هامش
( 1 ) مقصود مسيلمه و امثال او است .