خوب مىشود ؛ زيرا هركارى را خداوند برتر از همه بداند ، خرد ما به آن فرمان مىدهد ، و نيكى ما را در آن مىداند ، رواست ، نيك بودنش ، دگرگون شود ، پس آن كار در يك زمان برايمان نيك باشد ، و در زمان ديگر تباهىرساننده باشد ؛ پس هرگاه خداوند برتر از همه ، بداند آن كار از نيك بودن بيرون رفته و بد شده است ، ناگزير بايد ، ما را از آن بياگاهاند ، و گرنه درد نادانى ما را در كارهائى كه بايد انجام بدهيم ، درمان نكرده است « 1 » .
پس چه جدائى ميان آن است ، كه خداوند برتر از همه چيز ، بداند خوبى و بدى كارها دگرگون شده است ، و ما را به آن آگاه گرداند ، يا پايان خوب بودن آن را به خود فرمان پيوسته گرداند ؛ مانند اين كه بگويد ، تا چنين زمانى اين گونه پرستش را انجام بدهيد و سپس از آن دست باز داريد ؛ و يا بگويد ، اين پرستش را انجام بدهيد ، و از آوردن پايان ، فرمان را رها گذارد ، و پس از گذشتن ديرى بگويد از آن كار دست باز داريد ، و آيا روا داشتن يكى از اين دو ، به جز همان روا دانستن ديگرى است .
اما كسى كه از نابود شدن فرمانهائى با رسيدن فرمانهاى ديگر براى اين جلوگيرى مىكند ، كه او مىپندارد « 2 » ، به آغاز كردن فرمان انجام دادن كارى ، و دست بازداشتن از همان يك كار مىكشد . پس راه سخن گفتن با او اين است كه برايش روشن شود ، از ميان رفتن فرمانهائى با رسيدن فرمانهاى ديگر ، فرمان به انجام
هامش
( 1 ) شايد بتوان گفت دوران موسى عليه السلام مناسب با ستيز و مبارزه با قدرتهاى مخالف و منحصر به فرد بزرگ فرعونى بود ، و فرمان اتحاد براى ستيز و گريز و مبارزه آورده شده بود ؛ در دوران عيسى عليه السلام كه قدرتها پراكنده و كوچك شده بود به او فرمان مسالمت و سازندگيهاى روحى و معنوى داده شده بود ، و در زمان پيدايش اسلام كه باز قدرتهاى بزرگ اما غير منحصر به فرد ، و بسيار پديد آمده بود ، فرمائى كه هم مبارزه و جنگ و ستيز و هم سازش و مسالمت و سازندگى در آن بود همه با هم پديد آمدند .
( 2 ) بداء : هو الامر بالفعل الواحد بعد النهى عنه او النهى عنه بعد الامر به مع اتحاد الوقت و الوجه و الامر و المأمور ( فرهنگ اصطلاحات كلامى ص 154 . )