6 - به فرض آن كه صفتى وجودى ، و غير از علم و تدريجى هم باشد ، اين اختلاف پيش آمده است ، كه آن صفت وجودى جز علم ، كه تدريجى هم مىباشد ؛ آيا جدا از ذات او است ، و استقلال وجودى دارد ، يا حالت وابسته به ذات او است ؟
پس برابر با اين اختلافات ، هشت عقيده پيدا شده است .
اول ) حسين نجار مىگويد : اراده صفتى است سلبى ؛ و به معنى اجبار نشدن خداوند بر كارى است ؛ زيرا ديگرى برتر از او نيست ، تا او را اجبار كند ، و با نخواستن ، او را به انجام دادن كار وادار نمايد .
دوم ) ابن سينا ارادهء خداوند را صفت وجودى مىداند ، و آن را به دانا بودن او بازگشت مىدهد ، و مىگويد : ارادهء او همان دانا بودنش به شايستهترين وابستگىها ميان چيزهائى است ، كه سبب و مسبب يكديگر هستند ؛ و آن را علم به نظام اكمل ، و عنايت ذاتيه ازليه ، ناميده است ، كه به خودى خود ، و به نحو ترتب معلول بر علت ، همه چيز را پديد مىآورد .
سوم ) و باز ابن سينا ، ارادهء خداوند را صفت وجودى و همان كه گفته شد ، دانست ، اما هدف را انكار كرد ؛ زيرا گفت چون علم خداوند ، به وابستگى وجود چيزها به يكديگر ، آنها را موجود مىگرداند ، پس موجودات ، خود به خود از علم او پديد مىآيند ، و نيازى به آهنگ كردن هدفى نيست .
اين عقيده بر مبناى قاعدهء فيض است ؛ زيرا بر اين مبنى هر علتى براى پرى و سرشارى وجودش ، وجود معلولى متناسب با او ، از آن ريزش مىكند ؛ و چون وجود خداوند از هر وجودى كاملتر و سرشارتر است ، خود به خود ، سرچشمهء وجود همه چيز است و با ترتيب سلسله مراتب ريزش فيض ، وجود همه چيز به ريزش فيض موجود اول صادر از او ، بازگشت مىكند . اما ريزش وجود از او با علم و آگاهى او مىباشد .
چهارم ) كعبى ( ابو القاسم بلخى ) مىگويد صفت ارادهء خداوند وجودى است و همان علم او است ، و بدون داشتن هدف هم نيست ، بلكه هدفش مصلحتى است كه در آن كار است « 1 » و در كتاب مواقف از آن تعبير به سود در عقل شده است ، پس از اين مجموع بر مىآيد كه هدف در ارادهء خداوند به نظر او سود بردن و سود رساندن هم نيست بلكه معنى مصلحت و يا سود عقلى همان شايستگى كار است ، و اين برابر با قانون عدل الهى است . و بنابراين ، هدف خداوند جز شايسته بودن خود كار چيز ديگرى نيست . و اگر سودى از آن به ديگران برسد به تبع شايسته بودن آن است ،
هامش
( 1 ) صاحب مواقف از قول كعبى مىگويد ، هدفش يا سودى است كه از كار حاصل مىشود ، و يا سود عقلى مىباشد ( شرح مواقف ص 597 ) .