چيزى است كه ما گفتيم « 1 » .
و ميان مردم كسانى هستند كه مىگويند ، خوبى چنين كارى براى سودى است كه در آن است ، نه براى دانا بودن و يا گمان بردن به آن همچنان كه جسم براى اين جنبده است كه جنبدگى در آن موجود است ، نه براى دانا بودن به جنبدگى آن ؛ و سخن نخست براى آنچه پيش از اين گفتيم ، درستتر است ، و جدائى ميان آنچه ما گفتيم با جسم جنبنده در اين است كه جنبدگى ، جسم را به جنبش مىآورد چه كسى به آن دانا باشد يا به آن دانا نشده باشد ؛ اما خوبى بر خود هموار كردن دردناكى با دانا بودن به سود ، اين چنين نمىباشد ؛ زيرا هرگاه سودى در آن باشد و بدان دانا نشده باشد ، و گمان هم به آن برده نشده باشد ، بر خود هموار كردنش كار خوبى نيست ، پس جدائى ميان اين دو آشكار گرديد .
پس اگر بگويند : از اين سخن چنين بر مىآيد كه ستمگرى كار خوبى است ؛ زيرا براى شخص ستمديده سودمند است ، و سودش همان چيزى است كه خداوند برتر از همه ، با دادگرى خود ، از ستمگر مىستاند و به شخص ستمديده مىدهد .
خواهيم گفت : در خور خوب بودن دردناك كردن كسى براى سود بردن او ، اين است كه دردناككننده سود رساندن به او را آهنگ كرده باشد ؛ و شخص ستمگر با ستمكارى خود سود رساندن به ستمديده را قصد نمىكند ؛ بلكه سود - بردن خودش را در نظر مىگيرد .
بالاتر از آن ، سودى كه دردناك كردن را خوب مىگرداند ، بايد به جاى همهاش چيزى داده شود ، اما اگر آنچه داده مىشود كمتر از آن يا برابرش باشد ،
هامش
( 1 ) خلاصهء مطلب اين است كه امور عينى و مسائل خارجى با آنچه مربوط به تكليف و خوبى و بدى كارها است از هم جدا مىباشند ، زيرا مسائل خارجى و عينى از امور نفسانى و دانائى و نادانى انسان تبعيت نمىكنند اما خوبى و بدى كارهاى انسان از دانائى و نادانى انسان تبعيت مىكنند زيرا هركارى كه با جستجو و تحقيق كامل به سود و زيانش پى برده شده باشد خوب يا بد خواهد بود ، پس خوبى و بدى كارها به واسطه دانائى يا نادانى انسان است .