ادراك مىكند ، او را دردناك نمىگويند ؛ زيرا به كسى دردناك مىگويند ، كه در جاى زندهاى از خودش آن را درك كند ، و از آن هم گريزان باشد ؛ و خداوند برتر از همه همچنان كه همهء چيزهاى دركشدنى را ادراك مىكند ، دردناكى را هم ادراك مىكند ، و چنين فراهم نمىشود كه خود او دردناك باشد ؛ زيرا گريزان بودن از چيزى بر او روا نمىباشد « 1 » .
و اين كه گفتيم خداوند دردناكى را ادراك مىكند براى اين است ، كه آنچه ادراك كردن را به وجود مىآورد ، زنده بودن است و شرط ادراك كردن ، وجود چيزى است كه ادراكشدنى باشد ، و هردو اينها پيدا شدهاند ، پس بايد آن را درك كند ؛ و صفت جنس دردناكى كه بدان تصورشدنى مىگردد همين است كه در جاى زندگى ، و با همان جاى زندگى ادراك مىشود ؛ زيرا صفت ديگرى برايش تصور نمىشود كه به چه چيزى آن بازگشت كند و از اين صفت ، ويژگى بيشتر به آن داشته باشد ؛ پس به مانند ويژگى داشتن چسبندگى ذرات ماده به يكديگر است كه بر دو تا از آنها روى مىدهد ، و به همين چسبيدن دو ذره به يكديگر از چيزهاى ديگر جدا مىشود ، و براى همين است كه بدون شك بايد پى برد كه همهء دردمنديها ، مانند براى يكديگرند ، زيرا همه در اين صفت انبازند .
و هر اندازه ادراك بريدگى در جسم زنده پديد آيد ، چه كم يا زياد باشد رواست كه خواستن و گريزان بودن با هم به آن وابستگى يابند ، به اين كه يكى از اين دو جاى ديگرى را بگيرد اما گروهى از دانشمندان براى جدا كردن اين دو چيز از هم گفتهاند ، نمىشود شهوت ، به بريده شدن اندامهاى برجسته وابستگى يابد .
و اين را ما از آنرو گفتيم كه ناسازگارى در اين عقيده بدان مىكشد كه يكى از دو ضد به چيزى وابستگى پيدا كند ، و روا نباشد ضد ديگرش به آن وابستگى يابد و اين سخن قواعد عقلى را درهم مىشكند ، و ما مىدانيم كه اگر اندازهء يكى از
هامش
( 1 ) علاوه بر آن تغيير حال يا وضعيت را در ديگرى ادراك مىكند نه در خودش .