با جائى كه زندگى در آن هست در چيزهاى ديگر ادراك مىكند .
پس اگر بگويند : چرا جدا يافتن اندام دردناك از آن كه دردناك نيست به بريده شدن و دريدگى آن نسبت داده نشود ، و به دردناكى نسبت داده شود ؟
خواهيم گفت : چنين چيزى روا نمىباشد زيرا بريدگى و دريدگى درك نمىشوند و با شناختن اندام دردناك از آن كه دردناك نيست ، به درك كردن چيز ديگرى بطور آشكار پى مىبريم . پس بايد درك كردن ، چيزى را فرا بگيرد كه دركشدنى مىباشد ؛ و هيچ رويدادى براى شخص دردناكشونده از آنرو كه دردناكشونده است ، بيشتر از اين نيست كه با گريزان بودن خوى از آن رويداد ، دردناكى را در خود ادراك كند .
دليل بر درستى اين سخن آن است كه اگر چيز ديگرى مانند دانا بودن و اراده كننده بودن برايش بود ، مىبايست با موجود بودن آن صفت ، دردناك باشد هرچند آن را ادراك نكند ، و چنين چيزى نادرست « 1 » مىباشد .
و نيز بايستى با پيدا شدن يك رويداد بدنى از آن دردناك شود ، هرچند گاهى برخوردى خواهان آن باشد ، و ما جز اين را مىدانيم ، آيا نمىبينى كسى كه بيمارى خارش بدن دارد با ساييده شدن اندامى كه خارش دارد ، لذت مىبرد ؛ هرچند گاهى دريدگى و بريدگى پديد مىآيد كه اگر از آن گريزان باشد با درك كردنش دردناك مىشود ؛ و اين به مانند سرمازدهاى است كه گرما با او برخورد كند و از آن لذت ببرد ؛ و اگر شخص سرمازدهاى با گرمى برخورد كند از آن دردناك مىشود ؛ و وارونهاش كسى است كه با برف برخورد كند ؛ و كسى كه با گرما يا سرما برخورد مىكند ، اگرچه بر پارهاى از روىها ، با آنها دردناك مىگردد ؛ اما كسى كه آن را
هامش
( 1 ) نتيجهء استدلال اين است كه دردناكى ادراك كردن رويدادى در روان با بدن خود شخص است با قيد اين كه آن رويداد منفور او باشد ، پس دردناكى با سه چيز حاصل مىگردد .
الف - وجود يافتن هرگونه تغييرى در وضعيت بدنى يا كيفيت روحى يا بدنى .
ب - ادراك كردن آن گونه تغيير .
ج - منفور بودن آن گونه تغيير روانى يا بدنى .