كارى نمىباشد ، و نمىتواند از نيك بودن آن را بازدارد ؛ زيرا زندگانى و بدنش با آن بهبودى يافته است ، و هيچكس از اين خوددارى نمىكند كه بگويد بدنش يا زندگى او با به كار بردن آنچه به ستم گرفته بهبودى يافت و همچنين از اين خوددارى نمىكند كه بگويد كار نيك كرد ؛ زيرا نيك شدن از او سر زده است « 1 » .
و نيز شكنجه كردن مردم روز پسين ، راستكارى است ، هرچند نيك نمىباشد ، پس آن كسى كه مىگويد شكنجه ديدن براى آنان نيك است ستيزهگرى مىكند .
و در ، راستكارى فزونىپذيرى نيست ، آنچنان كه در خوب بودن ( حسن ) فزونىپذيرى نيست ، مگر چنين اراده شود ، كه روىهاى خوبى در آن بسيار است ، نه آنكه معنى خوبى ، فزونىپذير باشد ؛ پس اينكه مىگويند راستتر ، به مانند آن است كه خوبتر مىگويند ، و همان را كه گفتيم از آن مىخواهند .
و هرگاه بگويند ، موجود بلاآغاز برتر از همه ، براى نيك شدن كار ، پايانبينى مىكند ، اين را در نظر دارند كه در آنچه به نيك بودن تكليف و نيكى بردن تكليف شوندگان بازگشت دارد ، پايانبينى مىكند ، و براى همين است كه مىگوئيم ، اگر خداوند برتر از همه ، چنين كار بدى را انجام بدهد ، در پايانبينى تباهى كرده است ؛ زيرا تكيه داشتن بر درستى تكليف كردنش را ، از ميان مىبرد ، و آنچه را از تكليف كردن مىخواسته است ، آن را نابود مىكند ؛ و در وارونهاش مىگوئيم
هامش
( 1 ) و شايد به اين معنى باشد كه لفظ صلاح مصدر فعل ماضى صلح است ، زيرا عبارت اين است : لا يمتنع من الصلاح لانه مصدره . و خلاصهء مطلب اين قسمت و عبارات مابعدش اين است كه صواب يا راستكارى مربوط به امور معنوى و نفسانى مىباشد و حسن نيز به معنى خوبيهاى درونى و صفات غير محسوس است اما صلاح و اصلح كه نيك و نيكتر است بيشتر در امور دنيوى و زندگى ظاهرى به كار مىرود و بنابراين اصلح يا نيكتر اگر به همين معنى شايع كه مربوط به زندگى ظاهرى است باشد خداوند ضامن اجراى آن نيست و خير ظاهرى بر او نيست كه براى بدست آوردنش به مردم كمك كند ، اما اگر اصلح در دين يا صواب كه مربوط به امور معنوى باشد خداوند طبق قاعده لطف بايد مردم را در بدست آوردنش يارى دهد و گرنه نقض غرض خواهد بود ، زيرا هدف از آفرينش ترقيات معنوى و سير باطنى انسان است نه عيش و نوش مادى او .