دانا شدن به واجب بودن نماز از آن پيروى كند ، و ما وارونهء اين را مىدانيم .
و مىبايست ، نبودن دست بازداشتن از نماز كه تباهكارى است ، با انجام دادن كار ديگرى جز آن ، به مانند نبودن همين دست بازداشتن ، با خود نماز باشد ؛ زيرا از ميان رفتن تباهكارى در هر دو روى وجود دارد « 1 » .
و بايستى نماز خواندن با پاكى و بدون آن ، برابر باشند ؛ براى اين كه دست بازداشتن از آن ، بر هر دو روى سر نمىزند .
و بايستى اگر شخص تكليفشونده نماز انجام ندهد ، و دست هم از آن باز ندارد ، به مانند اين باشد كه نماز خوانده است ، و همهء اينها بيهوده مىباشند .
و بايستى اگر شخص تكليفشونده نماز نخواند و دست هم از آن باز ندارد ، به مانند اين باشد كه نماز خوانده است ، و همهء اينها بيهوده مىباشند .
پس اگر بگويند : چرا روا نباشد كه واجب شدن نماز براى اين باشد ، كه نيكوكارى است ، و نيز براى اينكه دست بازداشتن از آن هم تبهكارى است ، تا از دو روى واجب شده باشد .
خواهيم گفت : اگر چنين باشد ، مىشود كه دست بازداشتن از نماز از پارهاى تكليفشوندگان بد باشد ، هرچند خواندن نماز بر او واجب نباشد ، مانند زنى كه در حال
هامش
( 1 ) براى توضيح اين چند استدلال ، بايد به اين مقدمه توجه كرد ، كه انجام نشدن هركارى به دو صورت تحقق مىيابد ، يكى اينكه به واسطهء روگردان بودن و بد آمدن از آن انجام داده نشود كه از آن دست بازداشتن تعبير كرديم و همان ترك كردن است ؛ صورت ديگرش اين است كه انجام نشدنش از روى بد آمدن و دورى جستن از آن نباشد ، بلكه به واسطهء به كار ديگر پرداختن ، انجام نگردد ؛ نماز نيز ممكن است به يكى از اين دو صورت از شخص سر نزند و با در نظر گرفتن اين مقدمه خلاصهء استدلال اين است كه اگر واجب بودن نماز ، به واسطهء بدى ترك كردن آن باشد ، بايد خواندن آن با نخواندش كه به واسطهء اشتغال به كار ديگر باشد ، هر دو مساوى و يكسان باشند ، زيرا در هر دو صورت ترك شده است ؛ استدلال بعدى نيز بر همين مبنى مىباشد ، زيرا نماز اگر با وضو يا به واسطهء فراموشى بدون وضو خوانده شود در هر دو صورت ترك نشده است و بايد برابر باشند و استدلال بعد از آن هم بر همين مبنى مىباشد .