زيرا آنچه از واجب گردانيدن شناسائى خداوند خواسته شده ، مهربانى بودن آن است در انجام دادن كارهائى كه به حكم عقل بايد انجام گردند ، پس بايد اين كارها انجام داده شوند .
پس اگر بگويند : ما را به اين بياگاهانيد ، كسى كه به آموختن دانستنىها فرمان داده شده و از آموختن آنها سرپيچى كرده ، و يك دانستنى را كه بايد از آن آغاز كند نياموخته ، مانند نگريستن به دليل ثابت كردن وجود عرضها ، آيا چنين كسى در زمانهاى آينده ، بايد به آن دليل بنگرد ، و يا به آن تكليف ندارد « 1 » .
پس اگر با داشتن خرد كامل و درست بودن شرطهاى لازم ، با نافرمانى كردن ، از داشتن تكليف بيرون شده باشد چنين چيزى روا نمىباشد .
و اگر روا باشد پارهاى از خردمندان كه نافرمانى كردهاند ، و از انديشيدن در آنچه بايد كوتاهى نمودهاند « 2 » ، از داشتن تكليف بيرون شوند ، بايد روا باشد كه
هامش
( 1 ) براى يادآورى اين مطالب بايد به اول كتاب مراجعه نمود .
( 2 ) توضيح اين مطالب طولانى كه از اينجا آغاز مىگردد تا به آخر بحث اين است كه انسان از آغاز كودكى بايد به فراگرفتن تعاليم ابتدائى و آموختنىهاى متوسط كه زيربناى فكر و شخصيت انسانى هستند بپردازد تا به تعاليم نهائى برسد كه راه زندگانى در آنجا مشخص مىشود .
اما اگر دورهاى از عمر خود را كه متناسب با فراگيرى آموختنىهاى ابتدائى است از دست داد و زيربناى فكرى او سست و بدون نظم بار آمد ، در اين صورت از چند حال بيرون نيست :
الف - يا به كلى تكليف از او برداشته مىشود و مجاز و معذور است كه با كمال بىنظمى و بىبندوبارى به زندگى آشفته و بوالهوسى و خودكامگى بپردازد . زيرا انسانى بدون شخصيت و هويت ببار آمده ، هيچ چيز برايش قابل درك نيست و بىفكرى و بىنظمى رفتارش از همهء جانوران پستتر است و چيزى نمىتواند بفهمد .
ب - و يا با آن كه مدتى از عمر را از دست داده بايد با كوشش و شتاب از ابتدا آغاز كند و خود را به پايههاى نهائى انسانيت برساند .
ج - و يا اين كه مراحل ابتدائى را رها كند و به مسائل نهائى كه مربوط به نظم رفتار