روى ، سخنى در او پديد آورند .
و دليلى كه درستى اين سخن را مىرساند آن است كه آنچه به دل مىافتد از اين بيرون نيست كه يا كار اندامها است ، و يا كار دلها است .
كار اندامها جز سخن گفتن و نشان دادن و نوشتن نيست ؛ و كار دلها يا باور كردن است ، و يا گمان بردن است .
و دانستن در كار نيست ، زيرا كسى كه چيزى به دلش مىافتد ، ترسان است و باوركننده نيست ، اما كسى كه دانا است ، باوركننده است ، و با چيز ديگرى مانند اراده كردن و جز آن ، ترسيدن ، هيچ سر نمىزند .
اما انديشيدن ، چيزى است كه بايد هنگام در دل افتادن چيزى حاصل گردد ، پس با خود آنچه به دل مىافتد پوشيده كارى نمىگردد .
و نمىشود آنچه به دل مىافتد نشان دادن چيزى باشد ، زيرا نشان دادن هنگام ناچارى با قصد كردن نشاندهنده سود مىدهد ، و ناچارى در خداوند برتر از همه چيز درست نمىباشد .
اما نوشتن را سيد مرتضى « خدايش بيامرزاد » روا دانسته كه به جاى آنچه به دل مىافتد بايستد ، و همين درست است .
و اگر روا دانستيم كه نوشته باشد ، براى كور چيز ديگرى به جاى آن مىايستد ، آنچنان كه دربارهء كر ، گفتيم چيز ديگرى جز سخن به جاى آن مىايستد ، پس از كارهاى اندامها ، جز سخن گفتن ، چيزى به جاى نماند ، و همين را ما مىخواهيم ثابت كنيم .
و روا نيست آنچه به دل مىافتد باور كردن باشد ؛ زيرا از اين بيرون نيست كه يا ، باور كردن كار شخص تكليفشونده است ، و يا كار خداوند برتر از همه چيز است ، و يا ديگرى آن را پديد مىآورد .
كار ديگرى نمىشود باشد ؛ زيرا كسى كه با صفت توانائى « 1 » كارى انجام
هامش
( 1 ) كه زايد بر ذات باشد .