پس اگر نخست درست باشد همان است كه ما مىگوئيم ، و چنانچه دومى اراده شده باشد ، آن نادرست خواهد بود ؛ زيرا درخور چيزى كه راه دانا شدن باشد اين است كه به خود چيزى وابستگى بيابد كه دانائى بدان وابستگى مىيابد ؛ آيا نمىبينى درك كردن به همان چيزى وابستگى مىيابد كه دانستن بدان وابستگى مىيابد ؛ و همچنين دانستن هنگامى كه از آگاهى دادن ديگرى پديد آيد ، به همان چيزى وابستگى مىيابد كه آگهى دادن به آن وابستگى يافته است ؛ اما نگريستن چنين نيست ، زيرا چيزى كه نگريستن به آن وابستگى يافته جز آن چيزى است كه دانستن به آن وابستگى مىيابد .
براى اين كه آنچه نگريستن به آن وابستگى مىيابد ، اين است كه آيا چيزى صفتى را دارد ، يا آن را ندارد ، و دانستن به يكى از آن دو وابستگى مىيابد .
هامش
و اگر چيزى برايش معلوم نباشد فراگرفتنى نخواهد بود .
ب - عقيدهء ديگر در اين باب اين است كه مفردات و تصورات را ما مىدانيم و اگر آنها را ندانيم كسبشدنى نمىباشند ، اما قضايا كه از مفردات تركيب مىشوند بر دو - گونهاند ، پارهاى از آنها در آغاز بر ما معلوم بودهاند و قسمتى از آن را با آنچه مىدانيم به دست مىآوريم ( شرح مواقف ص 29 )
ج - گروه سوم آنانند كه مىگويند هرچه از دانستنىها مربوط به عقايد دينى باشد ، مانند اعتقاد به خدا و صفات او ، و لزوم پيمبرى آنها از آغاز بر ما معلوم بوده است .
اما علوم ديگر بر ما معلوم نبوده و به دستآوردنى مىباشند اينان اصحاب معارف نام دارند و چون مسايل اعتقادى خود به خود معلوم است كسب معارف دينى را محال مىشمارند .
( شرح مواقف ص 34 )
د - عقيدهء ديگر اين است كه در آغاز هيچ چيز بر ما معلوم نيست و هرچه دانستنى باشد با كوشش و جستجو به دست مىآوريم . ( شرح مواقف ص 35 )
در اينجا بايد يادآور شد كه بيشتر دانشمندان پايه و اساس همهء معلومات را قضاياى كلى و عمدهاى مىدانند كه پيش از همهچيز انسان بدانها پى مىبرد و همانها را پايه و اساس همهء علوم خود قرار مىدهند و حتى علوم حسى را بر همان اساس پايهگذارى و تعديل و تصحيح مىنمايند و آنها همان چهار قضيهاى هستند كه نامبرده شدند .