بودنها « 1 » و جز آن گفتيم بايد نگرنده بودن براى داشتن صفتى باشد .
صفت نگريستن بنابر آنچه شرح داديم به چيزهاى ديگر وابستگى دارد : و درخور نگرنده اين است كه فراموشكار نباشد ، پس به مانند اراده كردن و بر خود دشوار يافتن كار است ، و از باور داشتن به اين جدا مىشود كه رواست باور كردن با فراموشكارى همراه باشد .
و نمىشود بر نگريستن پايدار ماند ، زيرا شخص نگرنده از نگرنده بودن به سوى ضدان بيرون مىرود .
( اثبات اين كه از دقت كردن در مقدمات علم به نتيجه حاصل مىشود )
نگريستن اگر در دليل باشد زايندهء دانا شدن است ، و نادانى و دو دلى و گمان بردن را به وجود نمىآورد .
شرط ديگر نگرنده ، اين است كه روا بداند چيزى كه در آن مىنگرد به همانگونه باشد كه آن را گمان مىبرد ، يا بر آنگونه نباشد « 2 » و روا دانستن هردو با دودل بودن و با گمان بردن و باور داشتن و برخوردى چيزى را پنداشتن ، گاهى حاصل مىشود ، اما با دانستن و ندانستن كه از مانند كردن چيزى به چيز ديگر پديد آمده باشد از ميان مىرود ، زيرا شخص نادان خودش را دانا مىپندارد ، هرچند با اين باور كردن آرامش ندارد و اين آرامش با دانستن پديد مىآيد ، و نمىشود در شخص دانا آنچه هست با آنچه باور كرده است ناسازوار باشد « 3 » .
هامش
( 1 ) بر خلاف نوع انسان كه زندگيش هميشه دستخوش تحولات است و همچنان كه صفت اكوان براى جسم در هيچ لحظهاى ثابت نيست تفكر كردن انسان هم هميشه در معرض دگرگونى است .
( 2 ) يعنى شخص محقق بايد با بىطرفى و بىنظرى به دليل بنگرد و تا چيزى ثابت نشود به آن خوشبين نباشد .
( 3 ) اشاره به اختلافى است كه آيا داشتن نظريه منافى با تحقيق كردن است يا با آن منافاتى ندارد .