گروه ديگر گفتهاند ، شرط نگرنده اين است كه در آنچه مىنگرد شك داشته باشد .
و گروهى برآنند كه با دانا بودن به آنچه از دليل به دست مىآيد نگريستن به دليل درست نمىباشد و بس . اما با باور داشتن و گمان بردن به آن ، درست مىباشد ، و آنچه پيش از اين گفتيم درستتر است .
و هنگامى كه نگريستن پديدآورندهء دانستن باشد ، درخور آن است كه نگريستن ، در دليل انجام گردد ؛ و اگر گمان بردن را فراهم كند ، بايد به يكى از نشانىها وابستگى يابد .
و اگر نگريستن زايندهء دانا شدن باشد ، درخور آن است كه نگرنده بر آن روئى از دليل كه درستى نتيجه را مىرساند ، دانا باشد تا درست باشد كه از نگريستن ، دانائى زاده شود .
و هرگاه نگرنده دليل را باور كرده باشد و بدان دانا نباشد ، درست است كه نگريستن از او سر بزند ، جز آن كه دانائى از آن زاده نمىشود .
و اين را از آن رو گفتيم كه اگر به دليل دانا نباشد شدنى خواهد بود كه به توانا بودن « زيد » از اين جهت دانا باشد كه از او كار بر مىآيد ، اما به اين كه از او كار بر مىآيد گمان برده باشد و بدان دانا نباشد ، و با گمان داشتن روا بداند كه جز آنچه گمان برده است درست باشد . پس با روا داشتن اين كه از او كار سرزدنى نباشد ، نمىشود به توانا بودنش يقين پيدا كند « 1 » .
و هنگامى كه نگريستن در دليل دانائى پديد آورد در لحظهء دوم پس از نگريستن خواهد بود و نمىشود در همان هنگام ، دانائى از آن پديد آيد ؛ زيرا بنابر آنچه آشكار كرديم نمىشود ، در همان زمانى كه به دليل مىنگرد به مدلول دانا باشد ، پس بايد در زمان دوم ، دانستن را پديد آورد ، مانند فشار كه بههمين گونه است .
هامش
( 1 ) مقصود اين است كه آنچه از نگريستن به دو مقدمه حاصل مىشود علم به ملازمهء ما بين صحت آنها با صحت نتيجه است پس اگر صحت دو مقدمه قطعى باشد علم به صحت نتيجه حاصل خواهد شد ، و اگر ظنى باشند ظن به نتيجه حاصل مىشود .