و بدان كشانند كه به آنچه مىدانند شناسا گردند ، نه براى اين كه ندانستهاى را برايشان آشكار سازند ، زيرا دانائى براى خودشان حاصل است .
اما كسى كه در وجود صفت دانائى كه ما آن را در خود مىيابيم ، ناسازگارى دارد و مىگويد ، آن گمان بردن و پنداشتن است ، و بر آن است كه ميان اين كه بگوئيم او دانست يا بگوئيم گمان برد و پنداشت . هيچ تفاوتى نيست ، راه اين است كه آرامش روان را كه هنگام دانستن پيدا مىشود و با پيش خود پنداشتن حاصل نمىگردد ، برايش آشكار نسازيم و اين از چيزهائى است كه هرخردمندى آن را از پيش خود مىداند ، پس چگونه مىشود كه دانستن با گمان بردن به هم مانند گردند « 1 » .
نگريستن به دانستهها همان انديشيدن است ، و هريك از ما آشكارا خودش را انديشمند مىيابد ، و ميان انديشمند بودن با اراده كننده بودن و باور كردن تفاوت مىگذارد .
و هرانديشهكنندهاى ، نگرندهء به دليل ناميده مىشود ، و هركس در دليل
هامش
( 1 ) بر اين استدلال اندك اعتراضى هست : كسى در اين گفتگو ندارد كه ممكن است يقين و آرامش خاطر نسبت به بعضى از چيزها گاهى حاصل شود و گاهى نشود و مسلم است هركس چيزى را باور كند و يقين داشته باشد بدون تزلزل خاطر آن را عين حقيقت و آنچه براستى هست مىنگرد ، اما آيا اين حالت قاطعيت ، دليل بر مطابقت يقين شخص با واقع است ؟ اگر چنين باشد جائى براى جهل مركب پيدا نخواهد شد ، و حال آن كه جز در چند قضيه انگشتشمار كه جائى براى ترديد در آنها نيست در بيشتر جاها با وجود قاطعيت براى اكثر مردم بر چيزى ، و با كوششهاى مستمرى كه از طرف دانشپژوهان به عمل آمده و با آرامش خاطرى كه بر چيزى حاصل شده بعدها آشكار گرديده كه آنچه به يقين دانسته شده بود جهل و اشتباه بوده است بخصوص در قوانين كلى طبيعت كه هيچگاه اعتمادى بر آن نيست كه صدق كلى داشته باشد تا جائى كه قدما گفتهاند : « من عام الا و قد خص » پس ، همچنان كه از بسيارى آيات قرآنى بر مىآيد ، اگر كسى بگويد با صرفنظر از كلياتى كه مربوط به تكليف و وظايف باطنى انسان است جز ظواهرى مشكوك از طبيعت و جز اندكى از مصالح احتمالى زندگى به هيچ چيز انسان نمىتواند پى برد راه دورى نرفته است .