مىنگرد انديشهكننده نام مىگيرد ، پس دانسته شد كه اين دو يك چيزند .
انديشيدن ، پايانبينى و نيك نگريستن در كارى است كه در آن مىانديشند و جدا كردن چيزى از چيزهاى ديگر است : و انديشيدن به همين از اراده كردن و باور داشتن جدا مىگردد ، و در ميان چيزهائى كه به كارهاى ديگر وابستگى مىيابد ، به جز انديشيدن كارى نيست كه به دارا بودن صفتى ، يا نداشتن آن وابستگى پيدا كند .
نگرنده كسى است كه به مانند آنچه در دانا بودن و ارادهكننده بودن گفتيم ، داراى صفتى باشد . « 1 » نگرنده آن كسى نيست كه كار نگريستن را انجام بدهد زيرا او خودش را نگرنده مىيابد ، پس اگر معنى نگرنده اين باشد كه كار نگريستن را انجام بدهد ، بايد خودش را نگرنده نيابد .
و نيز اگر نگرنده كسى باشد كه كار نگريستن از او سر بزند ، بايد درست نباشد كه خداوند برتر از همه چيز ، بر نگريستن توانا باشد ، زيرا روا نيست او نگرنده باشد براى اين كه نگرنده كسى است كه روا بداند چيزى بر آنچه مىنگرد باشد يا چيزى بر آنچه مىبيند نباشد ، و اين بر خداوند روا نمىباشد ، زيرا او به خودى خود دانا است ، و اين حالت نگرنده بودن به داشتن صفتى تكيه دارد زيرا اين حالت تازه بتازه مىشود ؛ اما اگر زنده بودن بر آنچه بوده است پايدار بماند ، رواست نگرنده بودن تازه بتازه نشود « 2 » پس آنچنان كه در مورد
هامش
( 1 ) مقصود از اين تعبيرات آن است كه فرق ما بين تفكر و نظريه اين است كه تفكر انجام دادن كارى و براى كشف مجهولى است و آن كار عبارت از تأمل در مقدمات براى انتقال به نتيجه است و اين عمل بر خداوند محال است پس او را متفكر نمىتوان گفت اما ناظر مىتوان گفت براى اين كه نظر عبارت از مكشوف بودن مقدمات و نتايج هردو با هم است و انتقال و حركت ذهنى در آن نيست .
( 2 ) تفاوت ديگرى كه ما بين تفكر و نظر هست اين است كه تفكر هميشه عملى تدريجى است ، و تازه به تازه مىشود ، زيرا تابع دگرگونىهاى حياتى و حوايج تدريجى موجود زنده است ، اما آن موجودى كه زندگى او هميشه يكسان است و دگرگونى برايش نيست تجددنظر و تفكر بر او تصور نمىشود .