با او در آن گفتگو كنند و برايش دليل بياورند .
زيرا وجود دانائى از چيزهائى است كه دليل ندارد ، و گذشتگان با اين گروه گونهاى از گفت و شنيد به كار مىبردند ، تا آنان را به پذيرفتن وادار كنند ،
هامش
دليل اول : قضيهء اول كه هست و نيست با هم جمع نمىشوند اگر درست باشد بايد نيستى در ذهن پيدا و تصور شود ، و حال آن كه نيستى هيچ است و تصور شدنى نمىباشد .
دليل دوم : نيستى را اگر برابر با هستى قرار دهيم بايد حقيقتى جدا از هستى داشته باشد و نيست با حفظ نيستى بودن در ذهن تصور شده باشد و چون نيستى حقيقت ندارد ، پس آن را نمىتوان برابر با هستى قرار داد تا بگوئيم با هستى جمع نمىشود ، و اگر نيستى ادراك و تصورشدنى باشد بايد خودش هم چيزى باشد تا بتوانيم آن را تصور كنيم
( شرح مواقف ص 44 )
دليل سوم : مىگوئيم جسم يا سياه است و يا سفيد است و از اين قضيه چيز تازهاى به دست نمىآيد ، زيرا سفيد يا با خود جسم يكى است و يا غير از يكديگرند ، اگر با هم يكى باشند مثل اين است كه گفته باشيم جسم ، جسم است و چنانچه سفيد غير از جسم باشد پس نيستى جسم است و نيستى جسم بر هستى آن قابل حمل نيست . ( شرح مواقف ص 44 ) پيروان عقيدهء دوم ، مانند افلاطون كه تنها بر عقل تكيه مىكنند و براى ادراكات حسى ارزشى قائل نيستند ، دليلشان همان خطاهاى حاسه است اما از شبهات منكران عقل پاسخ مىگويند ، بنابراين جز عقل بر هيچ چيز اعتماد نمىكنند و براى هيچ يك از حواس سنديت قائل نيستند . ( شرح مواقف ص 36 )
گروه سوم كه برعكس براى عقل اعتبار و سنديتى قائل نيستند ، تناقض ما بين قضايا و استدلالات عقلى را دليل بر بىاعتبارى آن مىشمارند و شرايطى براى صحت احساس ذكر مىكنند تا مورد اعتماد قرار گيرد .
پيروان عقيدهء چهارم كه بيشتر مردم مىباشند آنانند كه عقل و حس هردو را سند كار گرفته ، جزئيات را از طريق احساس و قضاياى كلى را از راه عقل ثابت مىكنند .
( شرح مواقف ص 35 )
اما پارهاى از كسانى كه تحقق علم و يقين به دانستنىها را منكرند و نوميد از رسيدن به حقيقت مىباشند و يا از اصل منكر آنند ، در عين حال چنين نيست كه آسوده بنشينند بلكه هميشه در تلاش و جستجو مىباشند تا شايد از راه حدس و تخمين بر فكر تازهاى دست يابند .