در اينباره از خود ناسازگارى نشان مىدهد ، مىدانيم دروغ مىگويد ، و روا نيست
هامش
سخن هم شك داريم و در اين كه شك داريم نيز شك داريم و اين گروه با كسانى كه ادعاى دانا بودن دارند ستيزه نمىكنند . ( شرح مقاصد ص 51 و 52 )
ب - گروه دوم عناديهاند و آنان دشمنان علم مىباشند و با هركس ادعا كند كه چيزى مىداند به ستيز برمىخيزند ، و مىگويند ما مىدانيم كه چيزى وجود ندارد و هركس ادعاى دانشى كند ، دروغ مىگويد .
ج - عنديه گروه ديگرى هستند كه برآنند چيزى در خارج از ذهن آدمى وجود ندارد و هركس به چيزى يقين پيدا كند همان براى او راست است ، و براى ديگرى كه اين عقيده را ندارد ، دروغ است پس حقيقت هستى پيرو فكر انسانها است و چنين نيست كه فكر انسان از آنچه هست پيروى نمايد . ( شرح مواقف ص 51 و 52 )
روش مشروح استدلال آنان كه عقل و حس هردو را بدون ارزش مىدانند و به طور كلى منكر حصول علم مىباشند ، اين است كه حواس قضاياى كلى را هيچ درك نمىكند و در جزئيات نيز به خطا مىرود و نمونههاى بسيارى از موارد خطاى حواس را شرح دادهاند
( رجوع شود به شرح مواقف از شماره 36 تا 41 )
نسبت به قضاياى كلى كه بديهيات عقلى هستند نيز به اين گونه تشكيك كردهاند كه پايه و اساس بديهيات عقلى چهار قضيهاند كه هيچ يك آنها درست نمىباشند ( شرح مواقف ص 42 )
1 - قضيهء اول كه از همه بديهىتر است اين است : هرچيزى يا هست و يا نيست ، و اين دو قضيه نمىشود كه با هم راست ، يا هردو با هم دروغ باشند ، زيرا هست و نيست ، نقيض يكديگرند ، و در راست بودن و دروغ بودن با هم جمع نمىشوند .
2 - بديهى ديگر اين قضيه است كه كل از جزء بزرگتر است .
3 - سومين قضيه اين است ، چيزهائى كه اندازهء آنها با يكديگر برابر است هريك آنها با هريك ديگر نيز برابر است ، و گرنه اندازهء آنها با يكديگر برابر نخواهد بود .
4 - يك جسم نمىشود در يك لحظه در دو جا باشد و اگر در دو جا باشد ، يك جسم از دو جسم شناخته نخواهد شد .
پايه و اساس درستى هريك از سه تائى كه غير از اولند درستى همان قضيهء اول است كه هست و نيست در يك چيز با يك شرايط ، در يك زمان و مكان با هم جمع نمىشوند و چون قضيهء اول درست نيست بقيه نيز باطل مىباشند و بطلان آن را با چهار دليل توضيح دادهاند .