آورد ، آنچنان كه عرض بودن ، و نوپديد بودن ، و در جاى حلول كردن و جز آن را واجب نيست آوردن « 1 » .
زيرا با آوردن اينها از چيزهاى ديگر جدا نمىشود ؛ و در تعريف چيزى را بايد بياوريم كه با آوردنش از چيزهاى ديگر جدا گردد ، و آوردن آرامش روان آن را از چيزهاى ديگر جدا مىكند ، پس بايد به آوردن همان بس كرد .
دانستن به مانند باور كردن است زيرا اگر مانند آن نباشد روا خواهد بود كسى به چيزى دانا باشد ، هرچند آن را باور نكرده باشد ، يا با آرامش روان آن را باور كرده باشد و بدان دانا نباشد ، و ما جز اين را مىدانيم .
و نيز اگر دانستن از گونهء باور كردن نباشد ، مىبايست ضد آن و يا از نوع ديگرى جز آن باشد .
اگر ضد باور كردن باشد ، گرد آمدنش با آن در يك چيز ، روا نخواهد بود ، و همانا مىدانيم : شخص دانا خودش را چنين مىيابد كه آنچه را مىداند همان را باور كرده است ، پس ضد بودنش نادرست گرديد .
و اگر نوع ديگرى جز آن باشد بايد چيزى يافت نشود كه ضد هردو باشد و هردو را از ميان بردارد .
زيرا اگر چيزى يك ضد داشته باشد با دو چيز كه جز يكديگرند ، و ضد يكديگر نيستند ، نيست نخواهد گرديد ؛ و همانا مىدانيم ، هرچيزى كه زيد را از دانا بودن به چيزى ، بيرون برد ، از باور كردن آن هم بر آن گونه كه هست بيرون مىبرد ، پس راهى نمىماند مگر اين كه از نوع يكديگر باشند .
( تقسيم علم به ذاتى و اكتسابى )
دانستنىها بر دو گونهاند : آشكار ، و به دست آوردنى ؛ دانش آشكار ؛ آن
هامش
( 1 ) اشاره به چند عقيدهء گوناگون دربارهء علم است كه آيا آن عين جوهر نفس يا عارض بر آن است آيا حادث است يا قديم ، حال است و يا غيرحال .