كه از روى چاقى فراهم آمده ، يا پارههاى بىجان را غذا مىگيرد ، و براى اين سخن گفتگوئى دراز هست كه شايد در كتاب ديگر ، اگر خدا بخواهد ، آن را مىآوريم .
و همانا از آن رو گفتيم ، همهء اين پارهها بازگشت داده مىشوند ، كه آنچه را زنده مىدانيم به پارهها باز مىگردد ؛ آيا نمىبينى ، هريك از ما را ، ديروز اراده كننده و كودك و جوان دانسته باشند ، مسلم است ، همان كس را زنده مىدانند .
به جز صفاتى كه اختصاص به خود او داشته باشد ، پس بايد همان پارهها بازگشت داده شوند ، نه جز آنها .
اما آن كسى كه مىگويد ، بايد زندگى بازگشت داده شود ، و رواست پارههاى ديگرى به جاى آنها باشند ، سخنش نادرست است ، زيرا چيزى كه سزاوار پاداش يا شكنجه ديدن مىباشد ، همان زنده است ، نه زندگى ، و زنده بودن موجود زنده ، به پارههايش بازگشت مىكند ، نه به زندگى او .
پس هيچ روئى براى بازگشت دادن زندگى وجود ندارد ، مگر اين كه همان زندگى مختص به همان پارههائى كه زنده بودن موجود زنده ، به آن وابسته است ، و چيزهاى معين و مخصوصى هستند ، بايد بازگشت داده شوند ؛ زيرا نمىشود اين پارهها زنده گردند ، جز با موجود شدن همانها .
و چنانچه پارههاى ديگرى براى زنده شدن اين پارهها جانشين آنها گردند ، بازگشت يافتن زندگى نخست لازم نمىآيد ؛ بلكه زندگى ديگرى جانشين آن زندگى گرديده و جايش را گرفته است .
و اما چسبيدن جوهرها به يكديگر ، نمىبايد بازگشت داده شود ، و سخن گفتن در آن ، از آنچه دربارهء زندگى گفته شد آشكارتر است ، زيرا چسبيدن جوهرها به جاى زندگى بازگشت مىكند « 1 » ، و نمىشود همهء موجود زنده روى هم به چيزى مانند چسبيدن جوهرها به هم ، شناخته شود ، و چسبيدن جوهرها به يكديگر به همه
هامش
( 1 ) جاى زندگى يعنى جاى حلول زندگى كه اندامها و بدن است .