مىدهد كه سازندهاش دانا است .
و همچنين چيزى كه معجزه نيست و عادت را نمىدرد ، با چيز ديگرى كه عادت را نمىدرد ، فراز مىآيد و عادت را مىدرد .
و همچنين چيزى كه جسم نيست ، با چيز ديگرى كه جسم نباشد ، فراز مىآيند و جسم مىگردند .
و جسم پيش از آن كه حركت به وجود آيد با جاى كه حركت ندارد فراز مىآيد و در آن حركت پديد مىشود ، و با آن كه اين نيز بدون جنبش است ، به حركت در مىآيد .
و اما اگر بگوئيم جسم جنبنده است ، زير اين قاعده مىآيد كه اجزاء آن جنبنده است ، و روا نيست بگوئيم پارههايش نمىجنبد زيرا سخن نخست را در هم مىشكند .
و همچنين اگر چيزى را بگوئيم سياه نيست ، اين معنى را مىدهد كه در آن سياهى وجود ندارد ، پس هرگاه آن را به چيزى بيفزائيم كه آن هم سياه نباشد ، مانند همين را مىرساند .
پس اگر پس از آن بگوئيم هنگامى كه گرد آيند ، سياه مىشوند ، اين را رساندهايم كه در آن سياهى هست ، و سخن نخست را شكستهايم ، براى اين كه سياهى در آن نمىباشد و نادرستيش آشكار است .
اما صفتهائى كه شخص تكليفشونده بايد آنها را دارا باشد چند چيز است
نخست : آن كه بايد او توانا باشد ؛ زيرا اگر توانا نباشد بر انجام دادن كار دست نخواهد داشت و اين ، وادار كردن به كار دشوارى است كه تابآوردنى نباشد ، و بدى آن را آشكار كرديم .
دوم : آن كه ناگزير بايد دانا باشد يا بر بدست آوردن دانائى توانا باشد ؛ زيرا يكى از آنچه بدان واداشته مىشود ، اين است كه كارش را استوار گرداند ، و كار استوار جز از كسى كه دانا باشد سر نخواهد زد .
و نيز براى اين كه سزاوارى پاداش هنگامى به انجام دادن كارى كه به آن
تمهيد الأصول في علم الكلام ( تمهيد الاصول در علم كلام اسلامى ) ( فارسى ) — صفحة 353
مساهمون: الشيخ الطوسي
ص٣٥٣