تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تمهيد الأصول في علم الكلام ( تمهيد الاصول در علم كلام اسلامى ) ( فارسى ) — صفحة 350

مساهمون:

ص٣٥٠
است ، آنچه ما به سويش رفتيم ، و گفتيم زنده همين همهء وابسته به هم است ، ثابت مىشود . و نيز ما مىدانيم اگر دست خشك شود ، و از كار بيفتد ، آنچنان كه پيش از آن تكان داده مىشد ، اكنون نمىشود ؛ پس اگر اندامها زندهء وابسته به هم نباشند ، بايد آن دست ، اكنون هم تكان داده شود ؛ براى اين كه اگر جزء زنده به چيزى جز اندامها باشد ، بايد هيچ اندامى در سر زدن كار از ما اثر نداشته باشد . و كسى نمىتواند بگويد : چون دست ، پذيراى حركت نيست تكان داده نمىشود . و نادرستى اين سخن از آن روى است ، كه اگر پذيراى حركت نباشد ، بايد هيچ كس نتواند آن را تكان بدهد ، و نادرستى اين سخن را ما مىدانيم . اما كسى كه مىگويد : انسان همان روح است از اين بيرون نيست كه از گفتن روح يا زندگى را در نظر دارد ، كه حالت و عرض است ؛ و يا هوائى را كه در بدن آمد و شد مىكند قصد مىكند ؛ اگر نخست را قصد مىكند سخنى نادرست است ؛ زيرا خود زندگى نمىشود زنده و توانا باشد . و اگر هوائى را كه در شكافهاى اين اندامهاى وابسته به هم آمدوشد مىكند قصد نمايد ، اين هم نادرست است ، براى اين كه نمىشود ، زندگى در آن حلول كند و صفت زندگى داشته باشد ، و دردناكى و خوشى را درك نكند ؛ و اگر چيزى جز اين دو ، در نظر داشته باشد آن هم تصور شدنى نيست . علاوه بر آن ، ما مىدانيم : درك كردن با روى بدن ، انجام مىگيرد ، پس بايد ، زندگى در روى بدن هم ، موجود باشد ؛ و بايد كار با نهايت‌هاى بدن آغاز گردد . و اگر زندگى چيزى درون بدن آميخته با آن باشد ، بايد حركت از راه كشيدن و راندن « 1 » انجام بگيرد ، و ما جز اين را مىدانيم .
هامش
( 1 ) جذب و دفع .