از چيزهائى است كه روا مىباشد ، و چون دليل ، آن را نشان مىدهد ، بايد آن ثابت شده باشد ، و روا بودن اين به مانند روا بودن بازگشت صفات بسيار به يك دارندهء صفت است .
و ما دليل آورديم كه همهء وابسته به هم ، همان موجود زنده است نه پارههايش ؛ زيرا هرچه دربارهء آن گفته شود ، به مانند ستودن و نكوهش يافتن و جز آن همگى به همهء وابسته به هم ، بازگشت مىكنند ، نه پارههايش .
و هركسى آشكار مىداند كه او يك درككننده و يك ارادهكننده است ، و هرگاه ما نيك بنگريم ، مىيابيم كه شخص زنده از ما به صفتى نياز دارد تا بدان صفت زنده باشد ، و مىدانيم صفت زندگى اين اثرها را برايش به وجود نمىآورد مگر بالاترين ويژگيها را به آن داشته باشد ، و نمىشود يك صفت زندگى ، در يكايك همهء پارهها حلول كند ، و نيز نمىشود جا « 1 » زنده باشد ؛ پس براى وابستگى يافتن صفت زندگى به همهء وابسته به هم ، و پديد آوردن آن صفت ، چيزى به جا نمىماند ، جز آنچه ما گفتيم ، كه صفت زندگى ، در پارهاى از آن حلول مىكند ، و همهء پارهها بدان موصوف مىشوند .
و چون مىيابيم ، هنگامى كه ساختمان بدنى موجود زنده ، در هم شكند همه از زنده بودن ، به يك گونه بيرون مىروند ، پس مىدانيم هر زندهاى كه به صفت زندگى زنده باشد ، به ساختمان بدنى نياز دارد ، هرچند به خوبى ندانيم چگونه ساختمانى است .
و شدنى مىباشد چيزى كه زنده نيست با چيز ديگرى كه زندگى ندارد فراز آيند ، و صفتى را كه هيچ يك از آنها نداشتهاند ، پديد آيد .
آيا نمىبينى چيزى كه استوار نيست و نشان نمىدهد كه سازندهاش دانا است ، با چيزى كه آن هم استوار نيست ، فراز مىآيد و استوار مىگردد و نشان
هامش
( 1 ) بدون صفت زندگى و به خودى خود .