تصور شدنى مىباشند .
سپس چرا موجود زنده با دو نيمه شدن يا بريدن سر ، از زنده بودن بيرون مىرود ، و با بريده شدن دست و پا از زنده بودن ، بيرون نمىشود ، چه تفاوتى ميان اين دو هست ؟
استوارترين سخنى كه در اين جا گفتهاند ، اين است كه ما يقين نداريم ، با جدا شدن سر ، از همه روهم ، يا از ميان بريده شدن آن ، موجود زنده از زنده بودن و توانا بودن بيرون شود ، و كسى كه بر سخن نخست پافشارى دارد ، مىگويد ما اين را آشكار مىدانيم .
دليل ديگرى كه نيز مىرساند ، كار انجامده ، همين همهء وابسته به هم است ، اين است كه درك كردن از همهء اندامهائى كه وابسته به هماند سر مىزند ؛ پس اگر در اندامها ، زندگى موجود نباشد ، بايد با آنها چيزى درك نشود ، آنچنان كه با مو و ناخن چيزى درك نمىشود ؛ و چون ناگزير بايد زندگى در اندامها حلول كرده باشد ، نمىتوان گفت هرچيزى زندگى در آن حلول كرده زنده است ؛ زيرا بدان مىكشد كه اين همهء وابسته به هم زندههاى بسيارى باشند ؛ و با يك اراده كردن آنها به كار برده نشوند ، و بدان مىكشد كه روا باشد ، ميان پارههاى اين همهء وابسته به هم ، ناسازگارى در روشها پيدا شود ، و يكديگر را از كار كردن باز دارند ؛ زيرا به مانند زندههاى بسيارى هستند كه فراز هم باشند ، و همهء اينها نادرست است .
و نمىشود اين زندگى موجود در اندامها براى چيزى جز همين همهء وابسته به هم اثرى فراهم كند ؛ زيرا به چيزى جز آن ويژگى ندارد ، و هيچ يك ميان اينها از ديگرى شايستگى بيشتر ندارد .
و نيز نمىشود زندگى موجود در يكى از آنها ، اثرى براى پارهء ديگر از آن به وجود آورد ، براى اين كه با آن نيز خصوصيتى ندارد .
و چون نمىشود زنده چيزى جز همين همهء وابسته به هم باشد نه يك پاره از آن و نه هريك از پارهها ، پس از همين كه زندگى در هريك از اندامها موجود
تمهيد الأصول في علم الكلام ( تمهيد الاصول در علم كلام اسلامى ) ( فارسى ) — صفحة 349
مساهمون: الشيخ الطوسي
ص٣٤٩