و به مانند همين دليل دانسته مىشود كه زندگى چيزى نيست كه در دل باشد ؛ زيرا بنابراين روش ، بايد دو دست هيچ جاى توانائى نباشند ، براى اين كه توانائى در همان پارهاى حلول كرده كه در دل است .
و نيز دليل ديگرى كه اين عقيده را باطل مىكند آن است كه اگر انجامدهندهء كارها چيزى در دل باشد ، درست نخواهد بود كه پايان اندامها تكان بخورد ؛ زيرا اگر تكان خوردن آنها به اين باشد كه جزء زنده در اندام كار آغاز كند ، ما آن را باطل كردهايم .
و اگر به اين باشد كه به توسط كارى كه در دل انجام مىشود از اندامهاى ديگر كارى سر بزند مىدانيم اين هم نادرست است .
براى اين كه بنابراين عقيده بايد اندامها از سوى قلب كشيده و رانده شوند ، و ما مىدانيم كه دست بدون اين كه از قلب به آن جنبشى برسد تكان مىخورد .
و مىتوان بر اين دليل عيبجوئى كرد و گفت ، چرا روا نباشد كه ميان قلب و دست رگهائى نهان باشد كه كشيده شوند ، و دست با حركت كردن قلب تكان بخورد ؛ هرچند حركت آن براى ما آشكار نشود ؛ آنچنان كه رگهاى نبض تكان مىخورند و ما نمىبينيم .
دليل ديگرى كه اين دو روش را باطل مىكند آن است كه مىدانيم ، بيمار بسيار نزار ، گاهى كارش به جائى مىرسد كه با آن كه دستوپا پذيراى حركت هستند نمىتواند دست و پايش را تكان بدهد .
پس اگر اندامى كه كار انجام ده است ، در اندامهاى ديگر كار آغاز كند و با بيمارى كه در شخص موجود است ، بايد روا باشد ، با آن توانائى كه به اندام كار انجام ده پايدار است در اندامهاى ديگر جنبش به وجود آورد .
و اين كه گفتيم با آن كه بيمار است دستوپا پذيراى جنبش مىباشند ، براى اين است كه مىشود ديگرى آنها را به جنبش درآورد ، پس اگر از پذيرائى حركت بيرون روند ، حركت از آنها سرزدنى نخواهد بود .
تمهيد الأصول في علم الكلام ( تمهيد الاصول در علم كلام اسلامى ) ( فارسى ) — صفحة 346
مساهمون: الشيخ الطوسي
ص٣٤٦