كه هرگاه بگوئيم ، چيزى نيست ، هستى آن را از ميان برداشتهايم ؛ و كسى كه بر انجام دادن كارى توانا مىباشد ، صفتى را پديد مىآورد ؛ زيرا كارى كه به انجام دهندهاى نسبت مىدهند ، به مانند نسبتدادن وجود چيزى به علتى است ؛ و نيستى نبودن چيزى است ، پس نمىشود ، به شخص توانائى وابستگى داشته باشد .
و نيز ما آشكار كرديم كه هرصفتى بايد داراى اثرى باشد ، و نيستى اثرى ندارد ؛ براى اين كه هر اثر نشاندادنى را مىتوان به نبود هستى نسبت داد ، و اگرچه صفتى را موجود ندانيم « 1 » .
علاوه بر آن ، ما آشكار مىدانيم كه خود چيزها از اين دو بيرون نمىشوند كه يا هستند و يا نيستند ؛ پس اگر نيستى صفتى باشد ما به آن پى نخواهيم برد ؛ براى اين كه به طور آشكار نمىدانيم كه خود چيزها از صفتى و ضد آن صفت تهى نمىمانند ؛ زيرا رواست از هر دوى آنها تهى باشند و جز اين چيزى دانسته نمىشود كه خود چيزها ، يا صفتى را دارند و يا آن را ندارند ، و به همين دانسته مىشود كه نيستى نبود هستى است « 2 » ، تا درست باشد كه آشكارا دانسته شود .
چهارم ابطال كسب « 3 » اما وابستگى داشتن شخص توانا به كار خود از جهت اين كه كسبكنندهء آن باشد ، نخستين چيزى كه در آن ديده مىشود ، اين است كه آنچه را كسب مىگويند تصورشدنى نمىباشد ، و از اين كه مىگوئيم تصورشدنى نمىباشد در نظر نمىگيريم كه نادرست است ؛ زيرا روشهائى كه دربارهء بلاآغاز
هامش
( 1 ) اثر هرچيزى بايد مخصوص به آن باشد نه به طور مطلق و نيستى چون مطلق است و چيز مخصوصى نيست پس نمىتوان اثرى را به آن نسبت داد .
( 2 ) يعنى نيستى ضد هستى نيست براى اين كه ارتفاع ضدين جايز است و از اين كه وقتى بدانيم چيزى موصوف به هستى نيست بر ما روشن است كه موصوف به نيستى مىباشد ثابت مىشود كه اين دو نقيض يكديگرند و ارتفاع نقيضين بالضروره غيرممكن است .
( 3 ) در فهرست اول فصل چنين ذكر شده بود : « و خامسها افساد ما تعلق به الخصم من القول بالكسب » بنابراين بايد بعد ذكر شده باشد ، اما در شرح مطالب رعايت ترتيب فهرست نشده و آن را بعد از قسمت سوم آورده است .