خاموش نباشد ناگزير سخنگو خواهد بود .
نخستين ايرادى كه در اين گفتار موجود است ، اين است كه به شخص دردناك فريادكننده ، و شخص فريادخواه و كسى كه تازه توانا بر سخن گفتن شده است ، در هم مىشكند « 1 » .
و نيز ناگزير از اين است كه امكان سخنگو بودن بلاآغاز را كه ادعا كردند شرط بدانند ، زيرا اگر سخنگو بودن بلاآغاز برايش ممكن نباشد ، نمىبايست ، با نبودن آنچه از او نفى كردند او را سخنگوى بلاآغاز بدانند ؛ و چون چارهاى ندارند جز اين كه سخنگو بودن بلاآغاز را برايش ممكن بشمارند ، پس از كجا مىتوانند بگويند در گذشتههاى بلاآغاز سخنگو بوده است ، بلكه پيش ما سخنگو بودن بلاآغاز برايش محال است ، همچنان كه آفريننده بودن بلاآغاز برايش محال است ، و برايشان است كه امكان بلاآغازى سخنگو بودنش را ثابت كنند ، و حال آن كه ثابت كردن چنين چيزى از با دست تراشيدن درخت پرخار دشوارتر است « 2 » .
سپس تفاوت ميان ما و خداوند برتر از همه چيز در اين است كه هريك ما ، اگر كموكاست و گنگى و خاموشى نداشته باشد ، بايد سخنگو باشد ؛ زيرا ما با افزار زبان سخن مىگوئيم و از اين بيرون نيست كه يا زبان را براى سخن گفتن
هامش
( 1 ) زير هيچ يك اينها نه گنگ و نه خاموش ، و نه سخنگو مىباشند .
( 2 ) خلاصه استدلال اين است كه ثابت كردن وجود هرچيزى فرع بر آن است كه محال نباشد ، پس اول بايد امكان وقوع چيزى ثابت باشد تا پس از آن وقوعش را بتوان ثابت كرد ؛ و چون شيخ صفات حقيقى و ذاتى خداوند را موجود به عين وجود ذات مىداند صفات ذاتى او را هم كه متحد با ذات مىباشند ، قديم مىداند ، اما صفاتى را كه با ملاحظهء افعال ، به آنها موصوف مىگردد با شروع صادر شدن كار از او پيدا مىشوند ، و از طرفى فعاليت اختيارى و غيرجبرى متأخر از وجود ذات است پس شيخ براى صادر شدن كار از او آغازى قائل است ، و صفت تكلم هم كه از صفات افعالى اوست به عقيدهء شيخ آغاز دارد و چون قدم صفت تكلم برايش محال است لازم نمىآيد از اين كه گنگ و ساكت نباشد سخنگو باشد زيرا سخنگو بودن بلاآغاز برايش محال است .