و با بيرون شدن از هستى از صفت ذاتى بيرون مىروند ، پس چرا روا نباشد كه موجود بلاآغاز برتر از همه چيز ، نيز از صفت ذاتى بيرون شود « 1 » .
و نيز بايد بپذيرند كه سخن گفتن او از جنس آوازها باشد ؛ و نوپديد باشد ؛ و در خود او يا ديگرى حلول كرده باشد ؛ و با افزار ويژهاى ايجاد گرديده باشد ؛ زيرا نبودن گنگى و خاموشى در آنچه مىبينيم سخن گفتنى را فراهم مىكند كه اين صفتها را داشته باشد و حال آن كه ايشان اينها را نمىپذيرند ؛ پس بايد به گنگى و خاموشى در آنچه ديده مىشود تكيه نكنند .
پس اگر بگويند : چنانچه سخن مردمان نوپديد نباشد ، بايد در محلى وجود پيدا كند ، و بايد براى آن محل نامى از صفتى كه در آن حلول مىكند بشكافند ؛ براى اين كه براى هريك از محلها نامى از صفتى كه در آن حلول كند مىشكافند .
گفته خواهد شد : اين ادعائى بدون دليل است ؛ و اگر چنين پنداريد كه بايد از آن صفت براى محل نامى بشكافند ، چون كه ناگزير از آنند ، اگر چنين بگوئيد سخنى نادرست گفتهايد ؛ براى اين كه قرار داد ، پيرو بر گزينش است ، نه ناچارى ؛ و اگر مىگوئيد : بايد اين كار را بكنند ، بدون اين كه ناگزير باشند ، سودى به شما نمىبخشد ؛ زيرا بسا باشد ايشان كارى را كه بايد بكنند ، انجام ندهند ، براى اين كه از گناه پاك نيستند ؛ سپس اين سخن به بودنهاى متضاد « 2 » در هم مىشكند ؛ زيرا براى محل نامى از متضادها نمىشكافند .
پس اگر بگويند : متضاد بودن آنها را نشناختهاند زيرا مردم دانشمند ، به تضاد آنها پى مىبرند .
گفته خواهد شد : بايد مردم سخندان صفتى برايش قرار دهند و بايد لغت دانان نامى از آن صفت بشكافند ؛ براى اين كه مزهها و بوها يكسان نيستند و هر
هامش
( 1 ) شايد نتيجهء استدلال اين است كه اگر كلام ، صفت ذاتى باشد رواست خداوند از آن بيرون شود و با بيرون شدن از تكلم باز گنگ يا خاموش خواهد بود ، پس از آنچه گريزان بودند ، ناگزير گرديدند ، كه بپذيرند .
( 2 ) مانند سكون با حركت ، اجتماع با افتراق