باشد ، به همين گونه ذاتى باشد ؛ آيا نمىبينى اگر كسى به خودى خود گرونده به چيزى باشد ، مىبايست به خودى خود به آن دانا و يا نادان باشد . و اگر جسم به خودى خود ، بودنها را « 1 » دارا شود ، مىبايست ، به خودى خود جنبنده گردد ، و به خودى خود در جا بماند ؛ براى اين كه صفت همگانى فراگير مصاديق خاص است ، و آن صفتى كه به توسط آن به شنواندن درآيد ، با همان صفت ، به سخنگو بودن خواهد درآمد ، هرچند روا باشد ، كسى سخنگو باشد ، و روى سخن با ديگرى نداشته باشد تا به او بشنواند . و بنابراين نمىبايد از جهت اين كه به خودى خود دانا است ، به خودى خود آموزنده هم باشد ، زيرا اين كه مىگوئيم آموزنده است ، چنين مىرساند كه دانش را درون ديگرى ، پديد مىآورد يا بارها ياد مىدهد و مىفهماند ؛ و اينها جدا از دانا بودن مىباشند ، و نه به طور همگانى و نه خصوصى زير دانا بودن در نمىآيند .
اما دليلى كه نادرست بودن اين را مىرساند كه سخنگو بودنش نه به خودى خود : و نه به واسطهء صفتى باشد كه علت آن گردد ، همهء آن چيزهائى است كه در سخنگو بودن به خودى خود آورديم .
و نيز ، از اين بيرون نيست كه اين صفت ، يا تازه به تازه به وجود مىآيد ، و يا تازه به تازه به وجود نمىآيد ، اگر تازه به تازه به وجود نيايد ، مىبايست صفت ذاتى باشد كه آن را باطل كرديم ، و اگر تازه به تازه به وجود مىآيد ، از اين بيرون نيست كه يا با پيدا شدن شرطى ، مانند درك كردن ، تازه به وجود مىآيد ، و يا با اين كه رواست كه تازه به تازه پديد نيايد ، پديد مىآيد .
نخست را اين دليل باطل مىكند كه هيچ علت تصورشدنى ، و هيچ شرطى نيست كه اين صفت را در او تازه به تازه پديد آورد ، آن چنان كه در درككننده بودنش گفتيم ؛ و اگر با اين كه روا مىباشد تازه به تازه پديد نيايد پديد مىآيد ، پس جز اين نخواهد بود كه به واسطهء به وجود آمدن چيزى مىباشد ، و همان است
هامش
( 1 ) اكوان اربعه