پس اگر بگويند : هرگاه پيغمبر ، خداوند برتر از همه چيز را شناخته باشد ، چرا روا نباشد كه خداوند دانشى در او بيافريند كه آن سخن را همان كسى پديد آورده كه او را شناخته است .
خواهيم گفت : چنين چيزى روا نمىباشد ، زيرا دانستن اين كه آن سخن از خداوند است ، شاخهاى از دانستن اين است كه خداوند برتر از همه چيز ، موجود است ؛ بنابراين روا نخواهد بود كه شاخ ، دانشى آشكار باشد ، و بن ، به دليل ثابت شده باشد .
سوم : و مىشود كه خداوند در دل پارهاى از فرشتگان دانشى آشكار به هستى او و سخنش بيافريند ، و به او تكليفى نداده باشد ؛ و آن فرشته آن سخن را به پيمبر بشنواند ؛ و پيمبر ناگزير گردد كه آنرا آهنگ كند ، و از آنجا بداند كه سخن خداوند است .
اما اگر پيغمبران سخن را از درختى ، يا سنگى ، يا ريگى بشنود ، نمىشود كه بداند سخن خداوند است ؛ زيرا شايد سخن پارهاى از جنيان باشد ؛ و جز اين نخواهد دانست كه سخن انسان نيست .
اكنون كه ثابت شد ، خداوند ، سخنگوى است ، از اين بيرون نيست ، كه يا به خودى خود سخنگو مىباشد ، و يا به واسطهء صفت ديگرى كه علت آن باشد ، و يا نه به خودى خود ، و نه به واسطهء صفتى كه علت آن باشد سخنگوى است « 1 » و يا به واسطهء صفت كلام كه بلاآغاز ، يا نوپديد باشد ، سخنگو مىباشد .
روا نيست به خودى خود سخنگو باشد ، زيرا نسبت دادن صفت به خود موصوف شاخى است بر اين كه خود صفت ثابت شده باشد ؛ و ما آشكار كرديم كه براى سخنگو بودن صفتى وجود ندارد ، پس نمىتوان آنرا به صفتى نسبت داد
هامش
( 1 ) اولا لنفسه و لا لعلة : و ما يجب عند وجود شرط منفصل ككون المدرك مدركا ، قانه لا يحصل الا عند وجود المدرك و بسمى هذه الصفه ، لا للنفس و لا للمعنى عند من اسندها الى كونه حيا ، و من اسندها الى معنى جعلها من صفات العلل ( چهار فرهنگنامهء كلامى ص 205 )