باور داشته باشدش ، پس همچنان كه نمىشود مسيح با موجود بلا آغاز در دانستنىهايش انباز باشد ، همچنين نمىبايست در خواستههايش با او انباز باشد .
علاوه بر آن ، مسيح با خواست خود كارهاى مباح ، مانند خوردن و نوشيدن ، انجام مىداد ، و روا نيست كه موجود بلا آغاز برتر از همه چيز ، اين كارها را بخواهد انجام بدهد . و اگر يكى شدن خداوند با مسيح درست مىبوده ، بايست با پيمبران ديگر نيز يكى شده باشد ، زيرا اگر عيسى عليه السلام ، بايد با خدا همرأى باشد ، از اين جهت است كه او پيمبر بوده است ، و اين اندازه از سخنان گفتارشان را در باب همرأى شدن با خدا باطل مىكند ، چه بگويند هريك از آن دو ، چيزى را مىخواهد كه ديگرى هم بخواهد ، و اين خواستن به صفت اراده باشد ، يا به صفت اراده نباشد .
اما فرزندى مسيح ، گفتن اين كلمه بر او نه بهطور حقيقت رواست و نه به مجاز ، زيرا كسى را فرزند به راستى مىگويند ، كه از نطفهء او آفريده شده باشد ، يا آن كه روى فرش او زاده شده باشد ، و هيچ يك را به خداوند برتر از همه چيز نمىتوان نسبت داد .
و به مجاز هم نمىتوان فرزند گفت ، مگر يكى را به كسى نسبت دهند كه درست باشد ، داراى چنين فرزندى گردد ، آيا نمىبينى ، چهارپا را به فرزندخواندگى نمىتوان به انسان نسبت داد ، زيرا انسان از جنس چهارپايان نيست ، و درست نيست كه انسان پدر چهارپا گردد ، و همچنين نمىگويند جوانى پير كهنسالى را به فرزندى گرفت ، زيرا نمىشود جوان ، براى چنين پيرى پدر گردد ، و موجود ديرينهء برتر از همه چيز ، درست نيست پدر چيزى باشد .
و اين كه مىگويند مسيح را از روى بزرگداشت ، فرزند مىنامند ، سخنى دورافتاده از توجه بدان است ، زيرا اگر معنى فرزندخواندگى ، بزرگداشت و برترى دادن بود ، مىبايست ، درست باشد ، هركسى را كه بزرگ و برتر مىشماريم ، فرزندش بخوانيم ، و درست مىبود بگويند : كودكى پير كهنسالى را هنگامى كه مىخواهد بزرگش شمارد ، او را فرزند بخواند ، و مىبايست ، همهء پيمبران
تمهيد الأصول في علم الكلام ( تمهيد الاصول در علم كلام اسلامى ) ( فارسى ) — صفحة 199
مساهمون: الشيخ الطوسي
ص١٩٩