مىبايست ، اقنومها « 1 » به شمارهء صفها باشد ، آنچنان كه كلابيه برآنند ، و حال كه ( نصرائيان ) آن را نمىگويند .
و اگر بگويند : از سه دانستن او ، اين را مىخواهيم كه او يك است ، و سه حال دارد ، آنچنان كه گروهى از شما مسلمانان ، مىگويند ، خواهيم گفت : در كيش نصارا چنين چيزى شناخته نشده است ، و ژرفانديشى در كيش ايشان ، اينگونه بيرون كشيدن سه اقنوم از اشكالات را باطل مىكند ، و بنابراين توجيه ، مىبايست ، هرچيزى كه سه حال دارد ، مانند سياهى و جوهر و جز آنها به اين توصيف شود ، كه يك جوهر است و سه اقنوم است ، زيرا چيزى كه نام سه اقنوم را به وجود مىآورد ، در آن موجود است ، و سزاوار خواهد بود كه اقنومها را به شمارهء حالها ثابت كنند ، در صورتى كه ايشان چنين چيزى نمىگويند ، و پس از اين گفت و شنودها ، آنچه مىگويند ، بيهوده است .
و اما اين كه مىگويند ( خدا با مسيح ) يك است ، يك بار آن را به چيزى تفسير مىكنند كه فهميدنى باشد ، و گاهى چنان كه تصورشدنى نباشد .
آنچه تصورشدنى نمىباشد ، اين است كه مىگويند : سه يك شده است ، و چيزى كه آغاز وجودى دارد و پدر است ، بدون آغاز گرديده و خدا شده است ، و آنچه تصورشدنى مىباشد ، اين است كه مىگويند : خدا در او حلول كرده ، يا همنشين وى گرديده ، يا همرأى و همانديشه با وى است .
حلول كردن او را در جسم در گذشتهها باطل كرديم ، همنشينى كردن او را هم در جائى كه مانند بودنش را به چيزى از ميان برديم باطل كرديم .
همانديشه و همرأى شدن كسى با او نيز نادرست است ، زيرا هريك از دو موجود زنده ، شايستگى دارد ، چيزى را بخواهد ، كه ديگرى آن را نخواهد ، يا از آن روىگردان باشد ، پس چگونه مىبايست هردو همرأى يكديگر باشند .
علاوه بر آن ، هركس چيزى را اراده كند بايد ، آنرا بداند و يا آن كه
هامش
( 1 ) اقنومهاى مسيحى يا ريشههاى هستى جهان .