گردد كه او را از جز او جدا گرداند ، مانند اين كه بگوئيم : « جسم إله » و « جسم قديم » پس صفتى از صفتهايش با جسم همراه شده است ، و گفتن آن صفت به تنهائى ، بس است ، و سودى در گفتن جسم نخواهد بود ، و اين سخن كه مىگوئيم : او چيزى است كه مانند چيزها نيست ، گفتار ما را در هم نمىشكند ، زيرا گفتن چيز ، سود مىدهد ، براى اين كه مىفهماند او دانسته شده هست ، اگرچه از ديگر چيزها جدا نشده باشد ، زيرا هرچه را نام ببرند در چيز بودن با هم انباز مىباشند ، و كلمهء چيز عنوان صرف است اما لفظ جسم ، نام دادن را مىرساند ، پس نمىتوان او را جسم گفت .
علاوه بر آن كه خداى برتر از همهچيز خودش را چيز گفته است ، و جسم نام نداده است ، پس ما در اين باب آنچه را از خودش شنيدهايم . پيروى مىكنيم ، و اين گفتار خداى برتر از همهچيز است :
( قُلْ أَيُّ شَيْءٍ أَكْبَرُ شَهادَةً قُلِ اللَّهُ )
.
و اما جسم گفتن ، براى اين كه آنچه را در لغت نام داده شده برساند ، البته درست نخواهد بود ، زيرا آنچه از اين لفظ فهميده مىشود ، اين است كه در سه سوى : درازا ، پهنا و گود ، گسترده شده است ، و براى همين است هنگامى كه جسمى در درازا يا پهنا بيشتر باشد ، مىگوئيم : اين درازتر از آن است و اين پهنتر از آن است ، و هرگاه هرسه صفت در آن گرد آيند مىگوئيم : جسم اين ، بيشتر از آن است .
پس اگر بگويند : لفظ « أجسم » در لغت به كار برده نشده است .
گفته خواهد شد : اين سخن از خود دور كردن لغت است ، آيا به گفتار عامر بن طفيل نمىنگرى :
و قد علم الحى من عامر * بان لنا ذروة الاجسم
و فرزوق گفته است .
و أجسم من عاد جسوم رجالهم * و اكثر ان عدوا عديدا من الرمل
پس اگر بگويند : در اين لفظ ، گرامى بودن ، و بزرگپايگى ، را خواستهاند ، نه بزرگى جسمها ، گفته خواهد شد : خوددارى از آن نمىشود كه همين معنىها