چه به خودى خود يا با واسطه نشان بدهد ، پس بودن او در سوى بايستى درست نباشد .
و نيز اگر خدا در سوى مىبود ، از آن بيرون نبود ، كه يا به خودى خود در سوى بود ، و يا براى يك صفت نوعى « 1 » و يا به واسطهء شخص ديگرى كه اين صفت را در او پديد آورده باشد .
بودن در سوى به وسيلهء انجامدهندهء ديگرى درست نمىباشد ، زيرا چيزى كه به انجامدهندهء ديگرى وابستگى دارد نوپديد شده است و يا چيزى كه از نوپديد آمدن پيروى كند ، و در سوى بودن به نوپديد آمدن ارتباطى ندارد .
و اگر به وسيلهء يك صفت نوعى « 1 » در سوى قرار گرفته باشد مىبايست آن صفت نوعى به او اختصاص يافته باشد تا در آن سوى بودن را برايش فراهم كند و اختصاص يافتن صفت ، يا به اين است كه در او حلول كرده باشد ، و يا پهلو به پهلو بودن با آن است ، و ما حلول كردن چيزى در او و پهلو به پهلو بودن چيزى با او را باطل كرديم ؛ و اگر به خودى خود در سوئى باشد ، شدنى خواهد بود كه گوهرى يافت گردد ؛ و در همانجا جايگزين باشد و اگر گوهرى در آنجا يافت گردد ، مىبايست خداوند در آن گوهر حلول كرده باشد ، زيرا معنى حلول اين است كه چيزى در جائى كه چيز ديگر جا دارد يافت گردد ، و همين معنى در اين جا حاصل گرديده است .
علاوه بر آن بيرون از اين نيست كه او يا در يك سوى است ، و يا در سوهاى بسيار ، پس اگر در يك سو باشد از آن بر مىآيد كه به كوچكترين چيز و جزء لا يتجزا وصف گردد ، و چنانچه در سوىهاى بسيار يافت شده باشد ، سپس گوهرها در آن سوها پديد آمده باشند ، مىبايست ، در همهء آنها حلول كرده باشد ، بر آن گونه كه آشكارش كرديم ، و بدان مىكشد ، كه مانند تأليف باشد ، زيرا در جاهاى زياد كه جز اويند حلول كرده است ، و اين سخن بيهوده است ، و همين اندازه براى باطل
هامش
( 1 ) معنى