بودن شخص توانا ، اين نيست « 1 » .
آيا نمىبينى كه هريك از ما ، بر كارى كه در زمان دهم ، بايد انجام گردد ، اكنون بر آن توانا هست ؛ و بيشتر از آن اينكه ، اكنون كسى در بغداد است ، و مىتواند در چين كار بازرگانى انجام دهد ؛ هرچند اين كار در زمان دوم ، نشدنى است ، كه انجام گردد ؛ زيرا به پيمودن راه بسيار نياز دارد ؛ پس دانسته شد ، كه آنچه مىگويند نادرست است .
و اگر توانائى او با تازه پيدا شدن علتش به وجود آيد ، اين هم نمىشود ، مگر آنكه قدرتى موجود باشد ؛ و نمىشود او ، به توانائى نوپيدائى توانا گردد ؛ زيرا مىبايست ، او خودش توانائى را به وجود آورد ؛ زيرا جز او هيچ تواناى ديگرى وجود ندارد .
و اگر توانائى او در جاى باشد « 2 » ، نمىشود ، كه توانائى بدون جاى را به وجود آورد ؛ زيرا توانائى را به وجود نمىآورد ، مگر كسى كه خودش توانا باشد ، پس هرگاه چنين بينديشيم ، كه او ، جز به توانائى نوپيدائى ، توانا نگرديده است ، مىبايست ، او توانا نگرديده باشد ، مگر پس از آنكه توانائى را پديد آورده باشد ؛ و توانائى پديد نمىآيد ، مگر پس از آنكه پيش از آن ، توانا بوده باشد ، و از اين سخن برمىآيد كه هريك از دو توانائى ، كه يكى پيش و ديگرى پس از آن يكى ، مىباشد ، هريكى به ديگرى وابستگى دارد ، و اين نشدنى است « 3 » .
هامش
( 1 ) مقصود اين است كه اگر ظرف انجام شدن كارى ، زمانهاى بعد باشد ، مانع از آن نيست ، كه شخص ، اكنون بر آن كار توانائى داشته باشد ؛ زيرا خواهد آمد ، كه قدرت پيش از شروع به كار ، وجود دارد .
( 2 ) يعنى اگر صفت توانائى در او زايد بر وجود او و عارض بر ذات او باشد آفرينندهء توانائى نخواهد بود .
( 3 ) زيرا هريك از دو قدرت سابق و لاحق هم علت و هم معلول ديگرى مىباشند ، و اين جز توقف وجود شىء بر نفس ، و دور صريح چيز ديگرى نيست .