دهنده باشد ، و نه فرماندهنده .
اما صفات ديگر ، نمىشود كه در خبر بودن يا امر بودن صيغه ، اثر داشته باشند ؛ زيرا همهء صفات تصورشدنى وجود دارند ، و با بودن آنها ، يك بار از گويندهء صيغه خبر سر مىزند ، و بار ديگر ، چيز ديگر ؛ پس بيهودگى اين سخن دانسته شد .
3 - پس از آن كه ثابت گرديد ، كه شخص ارادهكننده ، از جهت اراده كردنش ، داراى صفتى است ، كه زايد بر صفات ديگر تصورشدنى او مىباشد ؛ اكنون دليلى كه موجوديت حقيقى اين صفت را مىرساند ، آن است ، كه اين صفت ، نوبنو مىشود ؛ « 1 » و در صورتى كه حالتهاى شخص ارادهكننده ، به همان گونه كه بود ، بجاى بماند ، رواست ، صفت اراده نوبنو نشود ؛ بنابراين مىبايست ، موصوف شدن شخص به صفت اراده ، مانند عرضهاى ديگر ، به واسطهء وجود چيزى ، در شخص باشد .
و ناگزير ، بايد ، اين صفت به موصوف خود اختصاص يافته باشد ؛ زيرا اگر به او اختصاص نيافته باشد ، موصوف شدن شخص به اين صفت ، شايستهتر از موصوف شدن او به صفات ديگر ، نخواهد بود .
و نمىشود صفتى به موصوف خود ، اختصاص پيدا كند ، مگر به اين كه در آن حلول كرده باشد ، يا در پارهاى از آن حلول كرده باشد ؛ و نمىشود صفت اراده ، در همه جاى شخص حلول كند ؛ زيرا چنين چيزى نشدنى است ؛ اما مىشود در پارهاى از آن حلول كند ؛ پس بايد همان درست باشد ؛ و ناگزير از آن است ، كه جاى
هامش
( 1 ) توضيح مطلب اين است كه صفات بر دو گونهاند : حقيقى و اضافى ؛ صفات اضافى تصورى است ، كه از مقايسهء چيزى با چيز ديگر ، در ذهن حاصل مىشود ، و وجود حقيقى ندارد ، اما صفات حقيقى وجود عينى دارند ، مانند گرمى و سردى و علم و قدرت ، و اراده نيز ، يك صفت حقيقى است ، نه اعتبارى ؛ دنبالهء مطلب به اين مىكشد ، كه در صفات حقيقى نيز اين اختلاف موجود است ، كه آيا مانند ذوات داراى وجود مستقل ، و جدا از موصوف مىباشند ، و به واسطهء رابطه و نسبتى كه ما بين ذوات با اين صفات مستقل ، حاصل مىشود ، اتصاف پديد مىآيد ؛ يا آن كه صفات عرض مىباشند ، و در موضوعات و ذوات ، حلول كردهاند ؛ و شيخ قسم اخير را اختيار كرده است .