آن را به عادتى كه دارد ، پديد مىآورد .
نمىشود كه حاسهء چشم ، زائيدهء درك كردن باشد ، زيرا اگر درك كردن صفتى باشد ، مىبايست ، جايش در دل باشد ، و حاسه در دل چيزى توليد نمىكند ؛ زيرا دل و حاسه يكديگر را مالش نمىدهند ، و نمىشود كه فشار ، جز در جائى كه در آن است ، چيزى توليد كند ، مگر جسمى كه فشار از آن وارد مىشود ، با جائى كه فشار را مىپذيرد ، يكديگر را مالش دهند ، يا چيزى را كه ميان آن دو باشد ، مالش دهند ؛ در صورتى كه دل و حاسه ، يكديگر را مالش نمىدهند .
گشودن چشم ، نيز جنبشى بيش نيست ؛ و نمىشود حركت در غير جاى خودش چيزى پديد آورد ؛ زيرا حركت گونهاى از بودن است « 1 » كه دنبال گونهء ديگرى كه ضدش باشد ، پديد مىآيد ؛ و گونهاى از بودن ، جز در چيزى كه پهلويش باشد ، اثرى پديد نمىآورد ؛ و هنگامى كه جاى حركت پهلوى چيزى باشد ، فراهم شدن اجزا را « 2 » پديد مىآورد .
علاوه بر آن ، گاهى چشم را نمىگشايند ، و حركتش نمىدهند ، به اين كه جسم برجستهاى باشد ، و در برابرش كسى پيدا شود ، و آن را درك كند ، پس اگر درك كردن صفتى مىبود ، بدون گشودن و حركت دادن چشم درست نمىشد .
پس اگر بگويند : كسى كه در پيش شخص درككننده مىباشد ، درك كردن را در او به وجود مىآورد .
گفته خواهد شد : هيچكس در ديگرى نمىتواند صفتى پديد آورد جز آن كه بر او يا بر جسمى كه او را مالش مىدهد فشارى وارد كند ، و ما مىدانيم ، گاهى كسى پيش شخص درككننده مىباشد ، كه هيچ فشارى بر او وارد نمىآورد ، پس آنچه گفتند بيهوده گرديد .
اما كسى كه مىگويد : ادراك از كار خداوند برتر از همه چيز حاصل مىشود ،
هامش
( 1 ) كون ، و اكوان متضاده ، حركت و سكون ، اجتماع و افتراق مىباشند .
( 2 ) تأليف